View this article in English | bilingual

بي‌پدر

ببين! ببين چه مي‌كنند! كفتار شده‌اند انگار. دوره‌اش مي‌كنند و خرناس مي‌كشند و پنجه مي‌اندازند اما زَهره ندارند. هنوز خوف دارند. باور ندارند كَت‌‌بسته باشد، منقاربسته، چشم‌بسته. حيوان به تقلا افتاده، خفه، جيغ جيغ مي‌كند. و مانده‌ام به ختم كار كه در مي‌زنند. محل نمي‌دهم. حتم دارم از آن جَماعتِ غُربتي‌اند. دوباره مي‌كوبند. روي سكو پا به پا مي‌شوم، دوبه‌شك، نكند ليلا باشد؟ بلند مي‌شوم، مي‌روم سمت در. گربه‌ها، آن‌سوتر خُر خُر مي‌كنند؛ به زبان خودشان، شكر به جان من شايد! نمي‌بينم. حالا لابد بي‌تكان شده حيوان و لاشه‌اش دريده و كُركش ليسيده. گوش مي‌چسبانم به در. كسي نيست. بوده اما حالا نيست. رفته. برمي‌گردم - نرسيده به سكو - لِنگِ كفشي برمي‌دارم، پرت مي‌كنم، مي‌رود مي‌خورد به ديوار. گربه‌ها نعشِ حيوان را رها مي‌كنند و پا مي‌گذارند به فرار. گوشت و خون و كُرك، به هم آغشته كَفِ حياط. تَن كفيده. حالا ديگر ليلا و عذرا و طاهره چه فرق دارد؟ دستم به كجا بند است؟ كُفري‌اَم؛ از قرقي، از حميد، از مردم، مردان، زنان... بيشتر از دست خودم.

خون دلمه بسته، ماسيده، گُه‌رنگ شده؛ گُه‌جگر. چرا كشتم؟ سيگاري مي‌گيرانم. كَمِ كَمِ ده سالِ ديگر عمر داشت حيوان. ده سالِ ديگر عيش داشتيم؛ مُنَغَّص كردم. دود را بيرون مي‌دهم. فكر مي‌كنم شومي داشت. حد نمي‌شناخت. خيره بود. مي‌گويم خون هر كس پاي خودش است. خونِ قرقي پاي خودش است. كام مي‌گيرم. فكر مي‌كنم كه درست فكر مي‌كنم. رگ به گردن مي‌آورم. مي‌گويم صد بار هم اگر برگردم، همان مي‌كنم. حقش را كف دستش گذاشتم. شرش را به خودش گرداندم. برمي‌گردم، مي‌نشينم. مگس‌ها پر گرفته‌اند دور مانده‌­لاشه، وز وز مي‌كنند. هراسانم؛ مُشَوّش؛ كه شَرّ از كجا بود؟ از كه بود؟ رفت؟

گربه‌ها برمي‌گردند به ليسه‌كشي و لاشه‌خواري. از آن همه قرقي،‌ حالا فقط پنجه مانده و منقار. تن و ران،‌ دريده شده و مُشتي پَر و كُرك مانده. بي‌صفت، گربه، چشم‌ها را هم خورده. نه اينكه دلسوزي كنم. رحم نمي‌آورم. چشم‌هاش را ياد مي‌كنم فقط؛ كه گُرگ بود و طلاكوب با مردمكِ تيله‌‌‌شكل، تيره، در ميان. چنان بُراق مي‌شد گاهي كه ارث پدرش را خورده‌اي انگار. و آن‌طور كه پُف به كرك‌هاش مي‌انداخت و كمين مي‌گرفت، مي‌گفتي الان است پَرّه بكشد و منقار بيندازد و تخم چشم‌هات را درآورد. جن به جلدش مي‌رفت. به‌خصوص اين اواخر كه ديدم لَش شده حيوان.‌ شبِ آخرِ با لیلا، صدايي ‌‌كرد و غرشي كه خوف كردم. قبل‌تر هم، كم از اين نمي‌كرد. فراموشش شده بود، چشم‌سفيد، آن گوشت‌هاي لُخم كه حرامش مي‌كرديم. مي‌داديم بخوري به قاعده‌ي دو كفترِ پروار كه چه؟! دور برداري؟! هاري كني؟! نفست را بريدم. دادم تنت را بدرند، پوستت را بكنند؛ عبرتِ مردم. سگ، خداش يكي‌ست، صاحبش يكي. تو صاحب‌مُرده لامذهب گُرگ شدي؟!

نه! نادم نيستم. نگراني دارم اما ندامت نه، ندارم.

بلند مي‌شوم مي‌روم تَهِ حياط و سيخي از سيخ‌دان بيرون مي‌كشم. گربه‌ها دوباره پا پس مي‌كشند و مي‌روند. امعا و احشاء‌ِ مانده را چرا وارسي مي‌كنم نمي‌دانم. حقيقت، چيزي‌ست در كُرك و گوشتِ به هم آغشته‌ انگار و من، در جستجويِ آن.

شيرِ آب را باز مي‌كنم و شلنگ مي‌گيرم روي كاشي‌ها. خون، شتك مي‌زند به پاچه‌ي شلوار. مي‌روم، بَستِ چاه‌آبِ حياط را برمي‌دارم، فشار آب را كم مي‌كنم. برمي‌گردم به شستن لاشه؛ به مَحوِ جنازه؛ خَتمِ معجزه. نه اينكه خرافات ببافم، لاف بزنم. نه اينكه اُمُّل باشم و بي‌مغز. اين و آن، قريب به اتفاق، چشم به دهان هم دارند. من ندارم. راحت، نه مي‌پذيرم، نه رد مي‌كنم. اغراق نمي‌كنم اعجازِ غريزي حيوان را، نديد هم نمي‌گيرم. فقط درست خاطرم نيست شبِ آخرِ با ليلا، غُرّيده باشد. يادم نيست بعدِ رفتنِ فائقه، چشم تيز كرده باشد. بُراق شد بر زن‌ها؟ از خواب با آن‌ها؟ ترديد دارم. مي‌افتم به پرسش‌هاي مكرر و دوردار. كُشتم چون نمك خورده بود و نمك‌دان شكسته بود؟ پستان گزيده بود؟ به من پريده بود يا به حميد؟! چنگ كشيده بود؟! زخم زده بود؟! چرا كشتم؟! نترسيدم؟ چرا ترسيدم. نه به اين خاطر كه چيزي بيش از پرندگي داشت يا اينكه مثلاً جن بود و شافي بود و مُنجي بود. نه! احمق نيستم. اما ترس چرا؛ دروغ نمي‌گويم؛ داشتم. واقعه را بو مي‌كشيد. انگار خطي، نشاني، رَدّي، از گذشته، آينده، ناغافل به مغزش مي‌رسيد و حس مي‌كرد. زمان فشرده مي‌‌شد، حيوان آن را مي‌ديد انگار. گاهي هم مي‌ديدي نشسته كُنجِ قفس، بي‌تكان و رام. انگار نه انگار، آن حيوانِ سابق است؛ تو گويي از گنجشك بي‌صداتر. اما با ننه هم‌داستان بودم. مي‌گفت، ولدالزنا، تخم شيطان است. سركش است. آدميت ندارد. راستي هم نداشت. گستاخ بود خيره‌سر؛ با چشماني نافذ كه تا عمق جانت را هراس مي‌داد. ها! به همين خاطر كشتم. مانده‌ام چرا بال بال نكرد دَمِ آخر؟ اگر مي‌دانست براي كشتن آمده‌ام، چرا چنگ‌مال نكرد؟ اين درست كه دست‌كش به دست داشتم (ضخيم بود و آخ نمي‌گفت پيش چنگال‌هاي ‌كشيده، منقارِ آب‌ديده نوك‌تيزِ حيوان)، اما تقلا چرا نكرد؟ اگر راست بود آنچه مي‌گفتند، چرا كاري نكرد؟! قوه‌اش چرا كارگر نشد؟!

شلنگ مي‌گيرم به باقيِ حيوان و مانده‌لاشه را هدايت مي‌كنم سمت چاه‌آب. از سوراخِ چاه بزرگ‌تر است. سيخ مي‌اندازم و فرو مي‌كنم برود داخل. دوست ندارم بماند. پاره‌هاي گوشت و پر، پايين مي‌روند و آب جمع مي‌شود سطحِ چاه‌آب. مي‌سوزاندم بهتر نبود؟ نمانَد دامن‌گير بشود؟ لحظه‌اي مي‌خندم از اين فكر و آني بعد، خشمگينم از اين فكر. كذبِ ماجرا خنده مي‌آوَرد و صدقش خشم. خشمم بيشتر مي‌شود. به هر حال، هر چه بود، خميره دروغ نبود. يك كلاغ چهل كلاغ كردند، اما اصل، درست بود. حمله به جابر راست بود. لُبِّ ماجرا همان بود. نه كه چنگال بكشد پَرِ كُت جابر را بدرد و سكه‌هاش را بيرون بريزد و منقار بزند؛ اين ترهات نه! اين‌ها نشد. اما به چشم ديدم كه پريد. چنان پريد اگر حميد نبود، بي‌چشم شده بود جابر؛ كور.

جابر كه آمد، قرقي نشسته بود و زير پرش را توك مي‌زد. يالله كه گفت و داخل شد، رام بود. شايد از قيمت پرسيدنِ جابر جِنّي شد. شايد هم غريبه‌گي كرد. به هر حال كه خان‌جابر تا چشمش افتاد به قرقي، گفت حاضر است سه قسطِ آخر را نديد بگيرد و قرقي را ببرد. من حاضر بودم اما حميد گفت بميرد قرقي را نمي‌دهد. گفت از زير سنگ شده جور مي‌كند. اين‌ها را آرام گفت، ننه نشنود. اما جابر كوتاه‌بيا نبود. باد انداخت زير گلو و داد زد كه پول علف خرس نيست و يامفت نيست خرجِ اَتِينا كند. حميد هنوز خوددار بود. گفت گرفته‌ايم، پس مي‌دهيم. گفت هوار كشيدن ندارد. گفت آبرو داريم. جابر اما پس نكشيد و همينجا بود كه يقين كردم قرضِ مانده را بهانه كرده. اصلاً قبلِ ديدنِ قرقي پول‌پول نمي‌كرد. آمده بود بيشتر براي سر زدن تا پس گرفتنِ پول. حالا چشمش افتاده بود به حيوان و چشمش را گرفته بود. شك ندارم جز اين نبود. كله كشيد رو به حميد و گفت يا قرقي، يا پول؛ همين حالا. گفت يتيم‌خانه بازنكرده! اينجا بود كه حميد به سرش زد و گفت گاله را درز بگيرد. مي‌دانم چرا گفت. روي بي‌پدري حَسّاس بود حميد. همه حَسّاس بوديم. رو به جابر گفت خفقان بگيرد واِلّا خودش گِل مي‌گيرد چالِ دهانش را. جابر اينجا پس كشيد. مي‌دانست خون اگر بدود به چشم حميد، شكمش را مي‌درد. مي‌دانست باك ندارد. كاردبه‌دستِ قهاري بود حميد و جابر اين را خوب مي‌دانست. عقب كشيد اما حميد سر دعوا داشت هنوز. تازه گرم شده بود انگار. گفت مي‌دهد ببرند آنجا كه عرب نِي انداخت مردكِ نسناس را. مردكِ مُفت‌خوارِ نزول‌خوار را. حرام‌خوار را. دست گذاشتم روي شانه‌ي جابر، گفتم بهتر است برود. تا شر به پا نشده برود، بهتر است. جابر برگشت و لُنديد و يك گام بيشتر برنداشته بود به سمت در كه حيوان امانش نداد. چنان جست زد و پر گرفت كه اگر ريسمان به پاش نبود و مي‌رسيد، جابر زير خاك بود حالا. پيشتر شنيده بودم از تُنديِ قرقي اما تا آن روز به چشم نديده بودم. تيز و باشتاب و عقاب‌وار پر گرفت به سمت شارگ جابر و... گفتم كه؛ اگر حميد عقل نكرده بود و حيوان را نبسته بود،‌ كارش زار بود و جايش، خاك. نرسيد به جابر اما تا وقتِ رفتنش جيغ جيغ مي‌كرد. پُف به كرك مي‌انداخت و چپ‌راست مي‌رفت و بال بال مي‌زد. وَبالِ جانش اصلاً همين شد. پُر شد بصيرت دارد. گفتند جابرِ نزول‌خوار را چنگ‌مال كرده. گفتند چشمش حق‌بين است و مرد از نامرد بازمي‌شناسد و چه و چه. از اين لاطائلات زياد گفته‌اند. چشم حق‌بين اگر داشت، چشم حميد را چرا درنياورد؟! نديد چه كلاهي مي‌بافد از اين نمد؟! كلاه‌برادريِ حميد را نديد؟ چشمِ كاردخورده‌اش نديد چه‌ها مي‌كند حميد؟ پرنده اين‌ها را نديد؟! صف درست كرده بود حميد، ‌طول‌ش ده خانه آن‌سوتر از خانه‌ي ما. كسب و كاري به راه انداخته بود بيا و ببين! من قپون‌دار، حميد دكان‌دار. گَلّه گَلّه مشتري مي‌آمد براي يك نظر ديدن قرقي. صف ‌كشيده بودند، ‌كشيدني! اولِ صف، نفر مي‌آمد چند لحظه‌اي مي‌ايستاد پيش روي قرقي. فرض اين بود پرنده جست و خيز كند، نفر بدذات و بي‌حياست و حرام‌خوار و حرام‌خَر و شَر؛ و اگر كِز كند، مُبَّرا و پاك و بي‌گُناه. خاك‌برسرها! قرقي حُكم مي‌كرد آدم‌اند يا حيوان!‌ خودشان نمي‌دانستند! نمي‌فهميدند! حيوان مَحَك مي‌زد حيوان‌اند يا انسان!  و در خَريّت جماعت، حميد خرسوار شد، من خربان. سرشان را كرديم به آخور، بار كشيديم. هر كدام هر طور ‌خواستيم. حميد دسته‌دارِ صفِ مردان شد، من صف‌دارِ دسته‌ي زنان. هر كسي به كارِ خود بود؛ حميد به پول‌ مشغول و من به .... كار به كار هم نداشتيم. مي‌نشستم به تماشا،‌ چشم‌چراني، هرزگي. دختر مي‌آوردند براي خواستگار كردن و نامزد براي عقد كردن و عروس  براي طلاق و جاري براي وفاق و... شيرِ مرغ تا جانِ آدمي‌زاد هم اگر مي‌خواستند، دكان‌مان داشت. هر چه دل‌شان مي‌خواست داشت. دوست داشتند داشته باشيم و خب ما داشتيم!

قرقي اوائل پُربيراه نمي‌گفت. پيشِ لش و لوش‌هاي شهر خوب شاخ و شانه مي‌كشيد. لابد چيزهايي مي‌ديد. اما گاهي هم سر مي‌انداخت پايين و كز مي‌كرد؛ جلو همان بي‌شرف‌هاي شهر. قاعده نداشت رفتار حيوان. چه تقصير داشت؟! قرقي، پرنده بود، حيوان بود، آدم كه نبود. پيغمبر كه نبود. و اين ما بوديم كه گوره‌خر رنگ كرده بوديم و طاووس جا زده بوديم و مُعجِز ساخته بوديم. از كَره اينطور آب گرفتيم ما. حق بدهيد سرش را زير آب كردم. حق بدهيد كارش را ساختم. جايي به خود آمدم ديدم كافرساز شده‌ايم نعوذبالله.

آب مي‌گيرم به كاشي‌هاي خون‌رنگ و خداوند را شاهد كه ببيند امروز كافركوب شده‌ام. الحمدالله. سر به سنگ كوفتم مار فتنه را. شُكر! اصلاً ماجراي من و قرقي را تو بگير عينِ موسا و سامري. تنها خداست كه مي‌داند چه كرده‌ام، چرا كردم. گوساله‌هاي گوساله‌پرست چنان صف مي‌كشيدند و التماس مي‌كردند و نِك و نال كه صف صراط است انگار. حميد هم افسار انداخت و پالان دوخت و سواري گرفت. 20 تومان داده بود بابت پرنده، 20 هزار تومان – باور كن – درآورد از قِبَلِ پرنده. خب البته كتمان نمي‌كنم هوشِ برادرم را. گفت وسط راسته‌ي «سداسمال» كه حيوان را ديده، چشمش را گرفته و خريدار شده. من اگر بودم، معلوم نبود بخرم اما حميد خريد و آورد خانه و بُرد كرد. بُرد كه مي‌گويم، زندان رفتنش را نديد بگير. چند صباحي، چند ماهي، نهايت، مي‌رود و برمي‌گردد و پول‌هايي را كه جاساز كرده برمي‌دارد و تخمش غم نيست. فقط نبودِ پرنده يحتمل غصه‌دارش خواهد كرد. كه چند صباحي دلتنگي مي‌كند و افسوس مي‌خورد و باز برمي‌گردد به قماشي كه سابق بر اين بود؛ الواط؛ لاط. از من بپرسيد حتا مي‌گويم انقدرها هم تيزي نداشت. اگر داشت، مي‌ديد كه قرقي گاهي مي‌زند به خال. نمي‌گويم هميشه، اما مي‌زد به خال گاهي. برق سكه‌ها كورش كرده بود. نمي‌ديد. قائله‌ي آخر را هم حواله كرد به فتنه‌ي محمودِ كفترباز. گفت شهر را او پُر كرده. گفت جماعت را او سرازير كرده. گفت چو محمود انداخته. گفت او موش دَوانده.

سيخ مي‌زنم به چاه، آب راه باز مي‌كند و پايين مي‌رود. شلنگ را مي‌اندازم و شير را مي‌بندم، مي‌روم مي‌نشينم روي سكو، كنار درگاهي. حالا جز پاره‌اي پوست و چنگال و منقار، چيزي نمانده ديگر از قرقي. محمود بفهمد، نذر مي‌دهد. چه خواب راحتي بكند بعدِ چند ماه! بروند پر بكشند كفترهاش كه راحت شدند از كابوس قرقي. نه اينكه ديده باشم كفتر شكار كند. دَله‌خوار نبود قرقي. منتها دله‌دزدي‌هاي حميد، پاي قرقي نوشته مي‌شد. دو سه باري سَرِ كفترهاي جلدِ بيچاره‌محمود را بُريد و كرد طعمه‌ي قرقي. مي‌گفت دلِ حيوان گوشت تازه مي‌خواهد. نخورَد، مي‌پَرَد مي‌رَوَد. محمود هم بو برد، عارض شد. اما حميد جَلَب‌تر بود. آژان كه سر رسيد، منقارِ حيوان را لِنت پيچيد و دورِ چشمش پارچه گرفت و بُرد پَل و پستويي پنهان كرد. مأمور آمد، گشت و نيافت و رفت. همينجا بود كه كينه گرفت محمود. همين‌هاست كه مي‌گويم حماقت داشت حميد. دو سه ماه از عيش و نوش‌مان نگذشته، يك صبح چشم باز كرديم ديديدم از تيردوقلو تا آب‌سردار چو افتاده قرقي شفا مي‌دهد. خدا به دور! محل شد امامزاده، خانه – بلاتشبيه - مدفن. پشت در را چهارقفله كرديم، تاب نياورد. گفتيم حالاست كه تَنگَش در برود، رفتيم و كمر داديم و سد شديم. من و حميد اين طرف دَر، سيلِ مرضاء، آن طرف؛ چلاغ‌ها براي پا گرفتن و گُنگ‌ها براي زبان گرفتن و كورها براي سو گرفتن لابد. محشرِ كبرا بود و دانستيم كار بالا گرفته. الله اكبر! فوج فوج آدمِ نصفه‌نيمه يادم هست موج مي‌خوردند روي هم و هو مي‌كشيدند. گفتيم چه كنيم‌؟ حميد گفت پر بدهيم حيوان را تا آژان‌ها نيامده‌اند. كه اگر مي‌آمدند هم براي خريد پرنده‌ي ممنوع جرم‌مان مي‌كردند هم به جرم راه انداختن اين قائله - شك نكن -‌ زندان مي‌بريدند. ناچار حيوان را پر داديم و تا قرقي رفت، آژان‌ها سر رسيدند و حميد را بردند. حالا من مانده‌ام و اين خانه، بي‌ننه. ننه همان روزِ اول رفت؛ همان روز كه صف درست كرديم و معركه گرفتيم. گفت معصيت دارد. عاقبت ندارد. عاق‌مان كرد، گفت مي‌رود تا توبه نكنيم برنمي‌گردد. من كه مي‌گويم فهميد حيوان شأني دارد، شمايلي مي‌بيند. پير بود اما كور كه نبود. كر كه نبود. نشنيد چطور سَرِ فرود آورده خاك‌پايِ سِد جوادِ پينه‌دور؟! مي‌گفتند پيرمرد نشسته بود داخل دكان، زيرِ پله، پرنده از دست حميد پر گرفته بود و رفته بود، سر فرود آورده بود به تعظيم؛ تو بگو سلام گفتن به لسانِ طيور في‌المثل. نشنیده بود؟! قطعِ به یقین شنیده بود. منتها مخالف بود با بودنِ حيوان. اصلاً سر به تنش نمی­خواست. می­گفت آزمونِ خداست. می­گفت آمده برای امتحانِ ما. بلاي ماست. و ما که افتادیم به فعلِ حرام، ننه رفت بَست نشست مِلكِ آبا اجدادي، گفت تا توبه نکنیم برنمی‌گردد. شايد هم قصه‌ي سِد جواد و قرقي، قصه‌ي خودساختِ حميد بود. از خودش درآورده بود تا به كار رونق بدهد. شايد. كسي چه مي‌داند؟

مي‌روم. مي‌روم زيرزمين، پِيِ پيتِ نفت. پام مي‌گيرد به گوشِ تشك و عن‌قريب است سرنگون شوم. لگد مي‌زنم به بالش؛ به بختم. جا به جا، تارموهای رنگِ شراب و زیتون ریخته روی بالش. جابه­جا تارهای بِلوند. خدا ببخشد! من چشم روی كار حميد بسته بودم، حميد بر اعمال من. خدا می­گذرد؟ زِنای مُحصِنه کردم. خدا می­بخشد؟

ننه كه رفت، خانه بي‌زن ماند. بوي نا گرفتيم. بي‌خوراك مانديم. من هم سر كيسه را تنگ كردم. گفتم قرقي مي‌خواهيد؟ شام! قرقي مي‌خواهيد؟ نهار! يك نظر ديدن پرنده؛ بشور! يك بار بال بالِ پرنده؛ بپز! و صفِ زنان به ولوله افتاد كه هاي! ما هستيم! من مي‌شورم! من مي‌‌پزم! جارو مي‌زنم! و وقتي ديدم پا مي‌دهند و پس نمي‌كشند گفتم بخواب!

مي‌نشينم روي تشكچه. پشیمانم. دست به چهره می­برم؛ نادم. فحش مي‌دهم به مردم، زن­ها، حمید، قرقی، شیطان. الاهی العَفو! العَفو! العَفو! العَفو! نه برای کشتن حیوان. برای خودمان. الاهی الغوث! الغوث! الغوث! دیو شدیم! یا ربِّ یا ربِّ یا ربِّ یا ربِّ... دم بگیر با من! با مِن معصيت‌كار بخوان! تو هيچ گناهي نداری؟! معصیت نکرده­ای؟! حرام نخورده‌ای؟! حرام نکرده‌اي؟!

گفتم خلوت با پرنده مي‌خواهيد، بايد خلوت بدهيد. دادند. گفتم اجابت اگر مي‌خواهيد، حاجت بدهيد. دادند. پرنده حاجت به آن‌ها مي‌داد، آن‌ها به من. آن‌ها دست به سر پرنده مي‌كشيدند، من دست به سر آن‌ها.

بد كردم؛ بد... اما به خداي لاشريك قسم، نه ذره‌اي پيش گفتم نه پس. جز آنچه ديده بودم نگفتم و جز آنچه شنيده بودم نياوردم. نگفتم حيوان، مُعجِز بود. اما نگفتم هم نبود. نگفتم يقين دارم اما نگفتم هم ندارم. فقط مي‌دانم اگر راست بود و حيوان همان بود كه مي‌نمود، واويلا بود. غُرّشش هنوز به گوشم است. معصيت كرده بودم و ديده بود و مي‌غريد. كشتم‌‌ تا چشم‌هام را بيرون نكشيده از چشم‌خانه. كشتم كه زنده بمانم. قاتل ديده‌ايد؟ مَن‌اَم. مغبون‌م به خاطر قتل حيوان. عذابِ وجدان مي‌كُشَد مرا. قرباني ديده‌ايد؟ مَن‌اَم. قاتلِ قرباني‌ام من؛ جانيِ كشته‌شده. خونش را به گردن گرفتم، قتل كردم؛ قاتل‌م از اين حيث. اما الي‌الابد نفرين شده‌ام به خوني كه ريختم از حيوان. قرباني شدم. باشد كه معصيت نكنيد، شَر نكنيد بعدِ من. آمين!

پیت را برمی­دارم، کشان­کشان، از پله­ها می­کشم بالا. از درگاهی می­کشم بالا. می­کشم می­آورم کنار لاشه­مانده، خم می­کنم، نفت شُرّه کند روی هر چه از قرقی مانده؛ روی پنجه و منقار. دست می­برم به جیب، کبریت می­کشم می­اندازم، گُر بگیرد، دود کند، نیست شود؛ برود همانجا که از آنجا آمده بود؛ به جهنم. زبانه می­کشد شعله، زبان می‌اندازد روی پنجه­ و منقار، می­بلعد. قرقی دود مي‌شود. آتش زبان به كام مي‌كشد.

می­روم شیرِ آب را باز می­کنم، شلنگ می­گیرم و خاکسترِ مانده را می­برم سمتِ چاه­آب. در می­زنند. مادربه‌خطا دوباره می­کوبد. مي‌روم این بار به باز كردنِ در و مُشت‌مال كردنِ هر كه پشتِ دَر است. مادرش را به عزاش مي‌نشانم؛ چه مرد باشد، چه زن، چه بچه، چه پیر. همه مقصرند. همه مقصریم.

آنطور که در را باز می­کنم و آنقدر که غیظ دارم، قادر عقب می­رود و کم مانده جعبه بیفتد از دستش. مرا كه مي‌بيند مِن مِن مي‌كند، فی­الفور جعبه را جلو می­گیرد، گز بردارم. مي‌گويد ساعتي پيش آمده بود، نبودم، رفته، باز آمده. تعارف­کنان می­گوید بردارم شیرین‌کام باشم. ساکتم هنوز. جعبه­گز را جلوتر می­آورد يعني که بردارم. برنمی­دارم. دَرِ جعبه را مي‌بندد و عذرخواهی می­کند، شرمنده، که بدموقع آمده است. می­گوید در عَوَض به شادی آمده است. خودش را ممنون­دارِ حمید می­داند؛ ممنون­دارِ من؛ مدیونِ قرقی. مي‌گويد هر چه دارد از حيوان دارد. مي‌گويد اگر نبود، مردانگي‌اش بر نمي‌گشت و عُذار پابه‌ماه نمي‌شد. سكوت مي‌كنم. از پرنده مي‌پرسد، مي‌گويم رفته. در رفته. آه مي‌كشد. جلو مي‌آيد به تعزيت، پس مي‌روم. چهره در هم مي‌كشم كه قالش را بكند، برود. مجالِ وِرّاجي نيست. مي‌فهمد. جعبه‌به‌دست خداحافظي مي‌كند، راهش را مي‌كشد، مي‌رود مردكِ ديوث!

در را مي‌بندم، تكيه مي‌دهم به در؛ به‌ پشت. نا ندارم. فرداروزي كه بچه‌ي عُذرا بيايد، چه مي‌داند پدرش كيست؟ چرا آمده؟ چيست؟ اين‌همه زهدان را تخم كاشته‌ام، از كجا بدانند از كجا بوده‌اند؟ از كجا عمل آمده‌اند؟ از كه بپرسند پشت‌شان كيست؟

تو هم‌خون من هستي؛ از رگِ من، ريشه‌ي من. حالا مي‌داني چرا كشتم؟ مي‌داني چرا به تو مي‌گويم؟ چه كسي را غيرِ تو را دارم بگويم؟ به كه بگويم از تو نزديك‌تر، عزيزتر؟ تو فرزند مني. شما فرزندان من‌ايد. دختران من‌ايد؛ پسران من. نطفه‌تان بسته شده شبي، كنار غرش قرقي. روزي، براي نوازش قرقي. مادرت ليلا نيست؟ گيسو نيست؟ طاهره نيست؟ شرم نكن. من مثل تو هستم، تو مثل من. مگر خودِ من كيستم؟ حرامزاده نيستم؟ تو از من آمده‌اي كه نمي‌شناسي، من از پدرم كه نشناختم، پدرم از پدرش كه نمي‌شناخت و پدرِ پدرم از پدرِ پدرش كه... اين شَرّ از كجا آمد پاگير شد، نمي‌رود، راه بازگشت ندارد؟ تا كجا ادامه خواهد داشت؟ به شما خَتم خواهد شد؟ پايان كار، شما خواهيد بود؟ خدا كند اينطور باشد، تمام شود اين بازيِ بي‌پايان. گرفتم، چشم‌هاش را پارچه‌پيچ كردم، منقارش را لِنت‌پيچ. كت‌بسته انداختم حظ ببرند گربه‌ها. حرام‌زاده‌ها را ببين! ببين چه مي‌كنند! كفتار شده‌اند انگار. دوره‌اش مي‌كنند و خرناس مي‌كشند و پنجه مي‌اندازند اما زَهره ندارند. هنوز خوف دارند. باور ندارند كَت‌‌بسته باشد، منقاربسته، چشم‌بسته. حيوان به تقلا افتاده، خفه، جيغ جيغ مي‌كند. و مانده‌ام به ختم كار كه در مي‌زنند....