View this article in English | bilingual

سبزنارنج

اعلامیه های مرگ و میر، خرید لوازم دست دوم منزل یا آموزش گل چینی با نازلترین قیمت توی محله ما، همیشه جایشان از قبل تعیین شده. نبش کوچه 9 روی دیوار کلانتری که یک سمتش توی خیابان است ویک سمتش توی همین کوچه که خانه ما از بیست و هفت سال پیش بوده وهست.اهالی محل  هر روز صبح، قبل خرید نان ازنان سنگکی زیر سایه نارنج که ریشه هایش توی جوی آب کنار کوچه کشیده شده می ایستند ونگاهی به اعلامیه های نبش کوچه 9 می اندازند. اینطوری است که بعد از گذشت سالها نبش کوچه 9 برای خودش یک جور روزنامه دیواری شده، کلاتنر محل یا کعب الاخبارمجانی.

 آگهی فوت آقای مودب را توی تاریک و روشن یک غروب اوائل فروردین که همه یا رفته اند عید دیدنی یا توی خانه هایشان مهمان دارند، توی همین روزنامه دیواری محله امان می بینم. عکس جوانی هایش است با لبخندی که انگار به زورگوشه لبش جمع شده.

 روپوش بیمارستان روی دستم سنگینی می کند. از صبح زود باران باریده. کوچه ساکت و بی صداست. بوی برگهای خیس نارنج توی هوای نم گرفته پیچیده. دست پرچروکی گرم و زنده روی صورتم می چرخد.خیسی لزجی روی گردنم پخش می شود وگرمای خون و ادرار و عرق ازکشاله های رانم روی زانویم سر می خورد. کفشهایم مثل وزنه سنگینی از کف پاهایم آویزانند. دختر کوچکی توی کوچه شش خانه بازی می کند، موهایش پشت سرش توی هوا پخش شده. با پایش آجرشکسته ای را پرتاب می کند، می افتد توی خانه شش و دختر جیغ می زند گربه من قشنگه.

 آقای مودب مرد خپله زردنبویی است با عینک ته استکانی قاب مشکی، کفشهای دوشماره بزرگتراز پایش و جلیقه چهارجیب سورمه ای، که تابستان وزمستان ندارد. سرکوچه 9 خرازی دارد. یک دکه زیر پله ای که از سقف وقفسه و زاویه و پستوهایش یراق وروبان ونخ و کش آویزان است. آدم بی آزاراخمویی است که هرروزقبل ازبازشدن دکانهای محل کرکره اش را بالا می برد و شب بعد رفتن همه با قابلمه خالی غذایش برمی گردد خانه. خانه اش دو کوچه پایین تراست.کاری به کاراهل محل ندارد. اما اهل محل هروقت نَقلهایشان ته می کشد، می روند سروقت آقای مودب. اینکه معلم مدرسه ناشنوایان بوده و خواسته دخترعقب مانده ای را دستمالی بکند وبنابراین محترمانه بازنشسته اش کرده اند. اینکه صورت زنش را تا به حال کسی ندیده است. یک عده می گویند یکطرف صورت زنش فلج است.عده ای می گویند ازپس کوهک آمده وازآدمها گریزان است. اما هرچه که هست تا روز رفتنشان ازمحله ما چیزی ازقوطی زندگی آقای مودب بیرون نمی آید.

 راننده تاکسی ازخرابی وضع بنزین می گوید ازناخالصیهایش که خیابانهارا پرازدوده کرده، اززنش که همین چند وقت پیش یکی از ریه هایش را برداشته اند. اشاره می کند به روپوش دستم و توی آیینه به مرد کناری من، می گوید، این خانم ملتفتند که چی می خوام بگم. هوای بیرون سوزسردی دارد و پنجره ماشین بالا نمی رود. مرد کنار دستی ام ران چاقش را به پاهای باریک ویخزده ام چسبانده. اس ام اس موبایلش را زیرلبی می خواند و بی توجه به راننده قه قه می زند. مثل گربه مریضی خودم را به دستگیره درمی چسبانم ومی گذارم بن موهای گَُرگرفته ام هوا بخورد. دست پرچروکی می لغزد توی موهای من و زمزمه می کند مثه ابریشم می مونن...  بوی دیوار نمناک می آید، بوی شهوت مرد. خنکای آب باران از شیشه ماشین، لباسم را نمناک می کند. توی کفشهایم خیس آب است. بوی عفونت ادارارو بوی حیض از صندلی نمناک توی تاکسی می پیچد. ماشین جلویی روی آسفالت کشیده می شود. ماشینها توی هم کیپ شده اند .

 با دوستم توی کوچه شش خانه بازی می کنیم. خانه اشان ته کوچه است درست ته بن بست. یک کلاس ازمن بالاتراست و چیزهایی می داند که من روحم ازهیچکدامشان خبر ندارد. برای همه بچه ها می گوید و من با دهان باز و حیرت زده نگاهش می کنم. می گوید تو خنگی، خیلی خنگی. بار سوم است که تا مغازه آقای مودب رفته ایم و من جرات داخل شدن نداشته ام. باید بگویم یک روبان قرمز می خواهم و بعدش بروم پشت پرده پستو. دوستم می گوید، یه بار که بری ترست می ریزه. سه تا روبان قرمزگرفته ومی خواهد بازهم برود. می گوید اگرافتاد توی خانه شش من می روم، اگر نیفتاد تو باید بروی. حتما باید بروی. دلم می خواهد بدانم پشت پرده مغازه چه خبر است. دستم می لرزد، قلبم تند و تند می زند. کلاغی روی شاخه چناربالای سرم به جای قارقار جیغ می کشد. سنگ روی خط شش و پنج می افتد. دوستم می گوید تو جِرزنی. همین فردا. توی گوشم پچ پچ می کند ترس که نداره خنگ  خدا. فردا عقد کنان خواهرم است.

  برای خرید برگه امتحانی ازمادرم پول می گیرم. مادرم دارد وسایل سفره عقد را مهیا می کند و می خواهد سر راهم، چند تایی برگ ازدرخت  نارنج سر کوچه برای قدح شمع ونقلش بیاورم. مادر برایم دامن پلیسه گل بهی با بلوزصورتی والان دار دوخته، دگمه هایش مروارید صورتی براق است و سرآستینهایش یک ردیف چین دارد. تنها چیزی که کم دارد یک روبان قرمز خال خال است. شب قبل برف آمده. کف چکمه لاستیکی ام را توی برف می کشم و برف و گل را با هم قاطی می کنم. برگهای نارنج را روی هم دسته می کنم و درست راس ساعت هفت وسی وپنج دقیقه، در چوبی، مغازه آقای مودب را پشت سرم می بندم.

 ده ساله ام. دامن کوتاه  پلیسه پوشیده ام  با چکمه های لاستیکی بلند  وموهایم را با کش قیطانی پشت سرم محکم بسته ام. آقای مودب جلوی بخاری نفتی روبروی در ایستاده و طبق معمول، اسکناسهای ده تومانی اش را می شمرد . پولها را توی جعبه کنار دستش می چپاند واز قفسه پایین دو تا برگه روی پیشخوان می گذارد.

 آب دهانم خشک شده، احساس می کنم مثانه ام پرازادار است.

 می گویم که روبان قرمز می خواهم. صدایم را واضح می شنوم که توی هوا موج بر می دارد.

 چشمهای آقای مودب زیر شیشه عینک می خندد: به موهات خوب میاد. ماشالا مثه ابریشم می مونن. همیشه از پشت شیشه می بینمت، ها خیلی بلایی...

 دستش را می کند توی دم اسبی موهایم و تا کف سرم بالا می آورد .

 در مغازه را از داخل قفل می کند و پشت پرده می رود.

 مردد و پشیمانم... آقای مودب سرش را بیرون می آورد و با تشر می گوید ها چیه معطلی؟!

 .برگهای نارنج را روی پیشخوان می گذارم وبی اختیار دنبالش می روم.

 انباری مغازه درست زیر پله ها است. محل غذا خوردن وخوابیدن آقای مودب که با پرده برزنتی کثیفی از بقیه جدا می شود. پشت پرده پُر است ازقوطی های مقوایی نیمه پر روبان و قیطان وچسب وکاغذ کشی.

 دستم را توی جعبه می گردانم  وروبان قرمز خال خال با حاشیه طلایی را ازبین روبانها بیرون می کشم. دست گرم پرچروکی زیر لباسم بالا و پایین می رود. وحشت زده به عقب برمی گردم. آقای مودب با چشمهای از حدقه بیرون آمده، پچ پچ  می کند، مثه ابریشم می مونه..... مثل حیوان وحشی فریاد می کشم و انگشتش را با دندانهایم پاره می کنم.

 روبان له شده خال خال و برگهای دسته شده  نارنج را توی دستهایم مچاله می کنم. کفشهای  لاستیکی ام مثل وزنه سنگینی از پاهای مرتعشم آویزان است. پشت به نبش کوچه زیر درخت نارنج می نشینم و احساس می کنم آب گرمی ازمیان پاهایم، توی کفشم سرازیر می شود.

 کفشهای خیسم را توی کمد می گذارم و کارِدکس روزانه بخش را ورق می زنم، از هشت صبح تا هفت شب دو صفحه تکمیل شده. چهل و هفت مریض سر پایی، بیست و پنج بستری. فکرمی کنم لابلای اینهمه حادثه، فاجعه زندگی من چه رنگی دارد؟!. قرمز، آبی سوخته یا بنفش شکلاتی. دکترسرداری توی رست روم خوابیده. تا سه نیمه شب پشت سرهم، عکس وآزمایش و هیستری روی کاغذهای کوچک و بزرگ سفید و آبی و زرد ردیف می کنم. اتاق بوی عرق تن مردانه می هد، بوی ادرارتند کف کرده اشان. ازکیفم اسپری سایدکِس را بیرون می آورم، و روی میز و توی اتاق می پاشم. گوشی را روی خط بریدگی مچ دست چپم می گذارم تا صدای نبضم را بشنوم. با سماجت می کوبد. آرام و منظم. با عقربه ساعتم درست 77 ضربان در دقیقه می شود. روپوشم پر شده از شَتکهای خون، چرک و ادرار. می دهم به لندری و می روم توی استیشن.

 دکتر سرداری پلک هایش، روی هم افتاده. استکان چایش را روی تخت می گذارد و روی کاناپه پشت پرده لم می دهد.

 می گوید :-  گند بگیره عید و تعطیلی. همه دیوونه می شن.

 روپوش کثیف پر لک و پیسش را روی شانه می اندازد و می گوید:  - گند و گه .زندگی که نیست همه اش شیرینی بخر... لباس بچه بخر. لباس زن بخر...

 خسته ام و باید بخوابم. رست رم بوی سیگار دکتر سرداری، ملافه ها بوی عطرزنانه می دهد. ازخواب می پرم. آقای مودب  کارد تیزی را توی شکمم می چرخاند و پچ پچ کنان می گوید مثه ابریشم می مونه... حشرات ریزی روی دست وپاهایم می خزند، روی شکمم. روی پاهایم که زخم وخونریزاست. حشرات ریزی که با دندانهای نوک تیزشان آرام آرام گوشتم را می خورند و هرچه با دست پسشان می زنم دوباره تاچشم باز می کنم سرجای قبلشان هستند. گفته ام توی جوی آب افتاده ام. توی شلوغی خانه کسی به فکر من نیست. خودم را توی حمام شسته ام و زیر پتو خزیده ام. صداهای مبهم واسونک خوانیِ* زنهای مهمان با خنده آقای مودب و صدای پاره شدن بدنم یکی شده .

 می گویند یرقان گرفته ام. بعضی هم می گویند تیفوئید است. موهایم آنقدرتنک شده که مادر نمی تواند با کش قیطانی ببندتشان. صورتم از زردی به سبز می زند. چیزی نمی خورم جز سوپ سبزی و انگارزبانم توی دهانم تلخ است.

 مادرمی گوید دوستت ده بار بیشتر است که آمده سراغت.

 نمی خواهم ببینمش. چشمهای ترسخورده اش راهمان  را ازهم جدا می کند. او ازته کوچه، می رود و من از راه میانبرباریکی که از صحرای پشت خانه می گذرد.

 من دخترشیطان سرتِق که فقط ازترس پدر توی خانه پیدایم می شود، سرم را کرده ام توی کتابهایم وانگارتنها چیزی که می تواند نجاتم دهد جادوی سطرهای موازی و ستونهای مقابل هم اند .

 سرم را توی بالش فرو می کنم. بوی تن  مردانه می دهد، بوی غذای فاسد، گوشت کرم گذاشته. یکی پشت در اتاق می دود. مردی پچ پچ می کند، خراب شه بیمارستانشون. زنی  ناله می کند دستم، ببین، اینجاش شکسته. دکتر سرداری چاقوی تیزش را توی شکم زنش می چرخاند وهمراه روده کوچکش، جعبه شیرینی و شال دراز سرخی بیرون می کشد.

 نور مهتابی مثل ملافه نازکی  روی چشمهایم کشیده شده... بوی عطر زنانه توی تار و پود بالش پیچیده. سرم را توی بالش فرو می کنم، اما انگار چیزی مثل اشک، توی چشمهایم نیست. نمی خواهم آقای مودب بمیرد، می خواهم  مثل من زجربکشد. نمی فهمم فرق ماه وهفته و سال به چی هست. چرا باید امشب شب یلدا باشد یا مثلا عید نوروز. می دانم با بچه هایی که توی یک کلاس، روی یک نیمکت می نشینم فرق دارم و می دانم چیزی که ما را از هم جدا می کند رویاهایمان است.

 توی چند سالی که طولانی وتب دارمی آیند، فقط یکبار می بینمش. قبل از رفتنم به مدرسه خودم را پشت کوچه پنهان می کنم. نکند جلوی مغازه اش را آب و جارو کند یا  کرکره مغازه اش را بالا بکشد. در تمام این سالها دیوارکوچه 9 تنها همدستی است، که دارم. درد مشترکی داریم. رازم را می داند و می فهمد. هرروز با چسب و تیغ، تنش را پاره پاره می کنند. بی مزد و ساکت ورازپوش است. بعضی وقتها آنقدرازریخت، می افتد که حتی آدمهای محل رغبتشان نمی آید، اعلامیه هاشان را رویش بچسبانند. اما دوباره برمی گردند سراغش. شاید می دانند جایی بهترازاینجا پیدا نمی کنند. کنارش می ایستم، آگهی هایش را می خوانم و صورت ودستهای داغم را با تن چرب و چسبناک ودوده گرفته اش خنک می کنم. یکبار نرسیده به نبش کوچه آقای مودب را می بینم که با چشمهای دوربینش، چسبیده به دیوار چیزی را می خواند. پشت دیوارپنهان می شوم، تا لنگ لنگان ازخیابان رد شود و درمغازه را پشت سرش ببندد.

 راهرو ساکت است. چندتایی مریض روی برانکارد پرتابل، کف راهروی اتفاقات، خوابیده اند. به دکتر سرداری می گویم برود وبخوابد .می گوید: خر. همه خرشدن. مگه ما نشدیم ؟!. اینم شغله؟!. برج بساز ده تای ما پول درآر، نه با یه جماعت دراز گوش سرو کله بزن .همه اش شونزده سالشه، عوض عشق و صفا ..توی اتفاقات بستریش کردیم ...آدم گریه اش می گیره...

 لیوان جرم گرفته عقد زده اش، را بر می دارد و می رود...

 نور نارنجی صبحگاهی از پنجره میله داربالای سرم روی برگهای حسن یوسف، طاقچه افتاده. چند روز دیگر امتحان بورد است. کتاب فیزیو پاتو را اززیرمیز، برمی دارم و ورق می زنم. پانزده میلیون نفردردنیا مبتلا به هپاتیت دی هستند. آنتی ژن هپاتو ویروس درتمام طول عمر شخص در بدن می ماند ومی تواند به انواع آنترو ویروسهای هپاتیت، تغییرشکل دهد. سالیانه یک میلیون نفرازیک آنترو ویروس ناقص بیست وجهی، که تمایل شدیدی برای همانند سازی واتصال به سلول میزبان دارد، می میرند.

 شانزده ساله ام . سینه هایم بعد ازپنج سال برجسته شده وموهایم لخت وبراق می رسند تا زیر شانه هایم. دو بارتوی دستشویی خانه رگهای دستم را با تیغ پدر زده ام. یکبارقرص آسپیرین خورده ام. از همه قرصهای جعبه کمکهای اولیه پدر خوشمزه تراست. بیست وپنج تا. دوزش کم است، برای همین معده ام را با لوله تخلیه شستشو می دهند. یک شب تا صبح. به مایع زرد و سبز، خیس و چسبناکی که توی لگن می ریزد نگاه می کنم و یکباره دردم کم می شود . فردای همان روز رُژصورتی مادرم را روی لبهایم می مالم، موهایم را زیر روسری کاکل می کنم. اسید را با قطره چکان توی شیشه تب بر می ریزم ودر شیشه را تا جایی که قُوَت دارم محکم می کنم. با دست و پاهای مرتعش درست راس ساعت، هفت و سی وپنج دقیقه دی ماه  شش سال بعد، درمغازه آقای مودب را باز می کنم. دارد با تلفن مشکی عهد بوقی اش، بلند بلند حرف می زند و سگرمه هایش توی هم است. مَحلم نمی گذارد. می گویم  :روبان خال خال مثه این یکی... روبان له شده خال خال را روی پیشخوان می گذارم.لبخندی گوشه لبهای آقای مودب جمع می شود و به پشت پرده اشاره می کند...

 توی کفشهای ساقه بلندم، ادرار و خون موج بر می دارد ودستهایم رعشه وار می لرزند. زیرنارنج  نبش کوچه 9 می نشینم وپشتم را به دیوار سرد وخیس بارانش می چسبانم. شیشه تب بر را از میان سینه ام بیرون می کشم. در شیشه تب بُرباز نمی شود، گردن شیشه را به دیوار می کوبم . خرده های شیشه روی دامنم، مثل دانه های الماس می درخشند. شتکهای اسید، روی دیوار مقابلم، خطی بویناک و برنده، گلوی دیوار را خط می اندازد.  با نوک انگشت سبابه  زخمهای خون چکان دیوار را نوازش می کنم. بوی خون و گوشت له شده سرانگشتم ، دلم را به هم می زند. زرداب معده ام را روی گلوله های نارنج سبز وکوچکی می پاشم که جدا مانده از شاخه  روی زمین افتاده اند.

 کتابم را می بندم، فکرمی کنم به یک سلول حلقوی چندوجهی که گوشه کناری، از رگهای خونی ام، بین گلبولهای قرمزوسفید، توی پلاسما یا حل شده در پلاکت می چرخد تا روزی یا شبی در عرض سه ثانیه به دو، چهار، شانزده و بی نهایت سلول مرگبارتکثیرشود.

 ازکیفم آگهی ترحیم آقای مودب را بیرون می آورم وروی میز پهن می کنم. با خودکار قرمز چشمهایش را رنگ می کنم و روی صورتش ضربدر می کشم. اما بزرگ خاندان مودب، باز هم با لبخند وقیحی سرتا پای من را براندازمی کند. دهانم را جمع می کنم، نگاهی به دور وبرم می اندازم وآب دهانم را با قوت پرتاب می کنم، روی خنده اش که از لبه میز به پایین خم شده. آب از لب و لوچه آقای مودب به پایین سرازیر می شود و انگشت پایم را خیس می کند...