View this article in English | bilingual

مثل تَنی پشت رو شده

 جای عجیبی باید باشد، شاید هم وضع عجیبی؛ یک صخره بلند بین 10 تا 15 متر طوری که اگر کسی آن را ببیند خواهد گفت: خیلی صافه.  به این معنی که امکان  پایین رفتن یا بالا آمدن بدون ابزار امکان ندارد و این برای قصه ما ضروری است. (ضروری؟)

 پایین صخره گودال آبی قرار دارد . بالای صخره وضع بدتر است.  برزو الوندی در حالی که خون لخته شده  خطی از زیر چشم تا گوشه لبش کشیده، در پناه سنگ کوتاهی خودش را مچاله کرده تا از دید تک تیراندازهای عراقی مخفی باشد. چند جنازه آن طرف تر افتاده  و به جز برزو، گویا فقط دو نفر دیگر زنده مانده اند. ( گویا؟!) 

*** 

چه ده زیبایی! چه آبادی قشنگی! به به! خانه ها ردیف به ردیف کنار هم در دامنه یک تپه همیشه خشک لم داده اند، تپه هم با فاصله نه چندان زیادی کنار یک رشته کوه همیشه برفی لم داده... نازگل جباری، نامزد برزو الوندی، آرام بی اینکه کسی متوجه بشود همراه با ضرب موسیقی محلی ساز و دهل، با نوک انگشت شست پا روی دمپایی اش ضرب گرفته و چشم می دواند به ته جادۀ آسفالت تا بلکه تنها وانت ده را که برای آوردن برزو به شهر رفته ببیند.

 زن ها کِل می کشند، می رقصند، زیر لبی می خوانند. مردها دو به دو، رو به روی هم، چوب به دست، با حرکات ریتمیک برای هم خط ونشان می کشند، رجز می خوانند، بازی می کنند. هاشم پسر صفدر هم هی نگاه می کند به نازگل و چوب دستی اش را در هوا برای حریف تکان می دهد. ( می خواهد خودش را برای نازگل شیرین کند.)

 قلب نازگل تاپ تاپ می زند و انگشت شست پایش دنگ دنگ با ضرب دهل می رقصد. دخترها  ریز و نقلی می خندند و از بین پسرها برای خودشان شوهر انتخاب می کنند. مدو با هیجان بر طبل حلبی اش می کوبد. ( مدو؟... آه مدو!)

نازگل گاه گاهی بدش نمی آید به هاشم پسر صفدر نگاه کند، اما می داند که ماه طلا ننۀ برزو چشم از او بر نمی دارد و مدام قربان صدقه عروس آینده اش می رود: "رودم، عروسم، بمیرم الهی، چه کشیدی چار سال تا بچه م بر گرده...."

 چه روز قشنگی! چه لحظات مسحور کننده ای! چه جمعیتی! چه شوری! ... روز روزی است به یاد ماندنی.

 زندگی در روستا آن قدر کسل کننده و یکنواخت است که هر خبری مثل بمب، زلزله، سیل همه چیز  را به هم می ریزد و همه را به تکاپو وا می دارد. این روزها سه نفر کانون توجه اهالی روستا هستند؛ نفر اول علی فتح الوندی پدر برزو الوندی است که صاحب مراسم محسوب می شود و موقعیتش علی حده محفوظ است؛ دومی سید اکبر پازیدی مسوول پایگاه مقاومت روستاست که در آن جا جوانان برای رفتن به جنگ، آموزش های کوتاه مدت می بینند - و به هر حال بازگشت آزاده  سرافرازی مثل برزو مسوولیت او را در بسیج مردم برای استقبالی هر چه باشکوه تر دو چندان می کند؛ و سومی هم بی هیچ حرف و حدیث، نازگل جباری نامزد هیجده ساله برزو الوندی است که چهار سال تمام رشته های دار و گره های نقشه قالی را شمرده تا شوهر آینده اش برگردد.

 و البته شاید نفر چهارمی را هم به همۀ اخبار ریز و درشت این چند ساله اضافه کنیم: مدو، که در نوع خودش آدمی است در خور توجه.

 

***

 آی گه به روح باباتون، بی شرفای پدر سوخته!

 این جمله را جونباز اسکندری، رفیق برزو  با لهجه ای غلیظ خطاب به عراقی ها می گوید و پشت بندش ناله سر می دهد. برزو با یک عالمه غم و اندوه به طرف او می رود. برزو الوندی شاید سالم ترین فرد در این گروه باشد، چه که او فقط یک خراش بر چهره  دارد و مقداری کوفتگی یا خونمردگی در یکی از پاها، آن هم در حوالی زانو؛ بنابراین درد جسمانی چندانی ندارد. درد او چیز دیگری است: یک عالمه غم و اندوه به خاطر یک اشتباه که از تردید بر سر سه راهی نشات گرفته است. (تردید؟)

 این غم و اندوه از حالا تا پایان این قصه دچار برزو الوندی خواهد بود. برزو الوندی پس از اینکه بازی موش و گربه عراقی ها تمام شد، اسیر می شود و چهار سال تمام را در غم و اندوه شدید در اسارت به سر خواهد برد. پس از بازگشت شکوهمندانه آزادگان عزیز به میهن اسلامی، برزو الوندی هم با همان غم و اندوه شدید برخواهد گشت و همه خواهند گفت: لعنت... تف.... همه خیال خواهند کرد برزو الوندی دراثر شکنجه بعثی ها به این حال و روز افتاده. (شکنجه؟)

 جونباز دارد درد می کشد، تیر تفنگ دقیقا در کتف او نشسته. سه وجب آن ورتر، جواد بی که پلک بزند به جایی خیره شده. آیا جواد دارد به اشتباه برزو فکر می کند؟ آیا همۀ اینها دلیلی بر یک وضعیت غیر عادی است؟ پس این قمقمۀ سوراخ سوراخی که به بند پوتین وصل است از کجا آمده روی زمین و هوا معلق مانده؟ (قمقمه ی سوراخ؟)

 *** 

مدو راه افتاده کوچه به کوچه آبادی را می گردد؛ کفش های لنگه به لنگه به پا دارد و آینه ای شکسته  به گردن؛ یک قوطی حلب خالی به عنوان طبل، و بوقی پلاستیکی همۀ  زندگی او محسوب می شود.

 هیچ کس مدو را آدم حساب نمی کند، بگذریم که او هم برای کسی تره خرد نمی کند؛ معلوم نیست اموراتش چه جور می گذرد؛ همیشه در حال نشخوار کردن نخود چی کیشمیشی است که از بقالی صفدر پدر هاشم بلند می کند؛ شب ها در کنار امامزاده در شکاف تنه قطور درخت بلوط کهنسال می خوابد و خوراکش هم آت و اشغال هایی است که گاهی اهالی از روی دلسوزی بهش می دهند. ( بعضی وقت ها ماه طلا ننه برزو الوندی ذره ای ابگوشت برایش نگه می دارد.

 مدو دارد روی طبلش می کوبد و بوق می زند. ( البته با دهن. بوقش خراب است، فعلا.) 

*** 

هنوز سه نفر زنده هستند. هنوز. برزو، جونباز و جواد. بقیه اعضای گروه را تک تیراندازها کشته اند. کمی که جلوتر برویم، جونباز و جواد شهید می شوند و برزو تنها می ماند، تنها؛ آن قدر که حتی شکوه و عظمت این جمعیت- همۀ آبادی- که برای دیدن او سرو دست می شکنند نفعی به حال او ندارد. تنهایی او پرکردنی نیست. این نوع تنهایی ها وسیع، غریب، خرد کننده و آرامش بخش است، آرامشی از نوع منگی و گیجی محض. یک جور سنگر روانی برای فرار از واقعیت به کشتن دادن چند انسان. شاید شاید و شاید فقط نازگل، نازگل جباری بر پوسته این وضعیت، نرمک خللی لطیف و آزار دهنده بنشاند، گفتم فقط شاید... می دانید چرا برزو الوندی تنهاست؟ 

*** 

چند تا از بچه های تخس آبادی گذاشته اند دنبال مدو در حالی که به طرفش سنگ می پرانند. مدو برایشان زبان در می آورد و فحش های رکیک خواهر و مادر می دهد... این جور وقت ها مدو می دود طرف امامزاده و درست کنار سکوی سیمانی، نزدیک ضریح که مردم  حاجاتشان را می بندند، می ایستد و می گوید: خوار جنده ... حالا... حالا... دیوث... بیلاخ هی... کس آقات.... 

یک بار وقتی همین کار را کرد، بچه ها او را بستند به همان درخت بلوط کهنسال و روی تنش زالو ول کردند. هیچ کس نفهمید مدو چه  مدت در این وضع به سر برد؛ وقتی برزو الوندی به طور اتفاقی او را در این حال پیدا کرد و زالو ها را از تنش کند، مدو برای اولین بار گریه کرد. ( بعضی می گویند زخم های پشت روی تن مدو مال همین زالوهاست). 

از آن روز به بعد مدو احترام عجیبی برای برزو قائل شد، احترامی به سبک خودش که در جست و خیز های شادمانه دور و بر برزو خلاصه می شد، درست مثل بعضی سگ های آبادی. 

گاهی آن قدر دور و بر او می پلکید ( بدون اینکه طبل و شیپور بزند و فحش بدهد) که برزو الوندی مجبور می شد کمی سر به سرش بگذارد تا دلش خوش باشد... و به این ترتیب بود که برزو الوندی  شد شریک بازی پشکله غار و گردو بازی مدویی که تا آن زمان حاضر نشده بود به احد الناسی فحش ندهد، چه برسد به اینکه بخواهد پشکله غار هم بازی بکند. و همۀ این ماجرا ها مال وقتی بود که برزو الوندی هنوز در پایگاه مقاومت بسیج روستا ثبت نام نکرده بود تا به جبهه جنگ ایران و عراق برود. 

*** 

بروز در سال 1343 در یک روز پاییزی خیلی قشنگ در روستای بلوطان در خانواده ای فقیر و پر جمعیت دیده به جهان گشود.  وی تحصیلات ابتدایی را در روستای خود نگذراند، زیرا روستای آنها دبستان نداشت. او برای درس خواندن صبح ها پای پیاده چند کیلومتر راه می پیمود، از تپه لم داده کنار رشته کوه برفی عبور می کرد و به روستای کناری می رفت و درس می خواند. 

بروز الوندی علاقه چندانی به درس خواندن نداشت، این را در همان سال های اول پدرش علی فتح الوندی فهمید. ( برزو از سال پنجم تا سال دوم دبیرستان سه بار مردود شد و دو بار هم با ارفاق و تک ماده نمره آورد) او در این ایام به گرد و بازی، پشکله غار و الختور-- بازی های محلی روستایشان-- بیشترعلاقه نشان می داد. چند بار هم مرغ های روستای همجوار را  به همراه جونباز اسکندری دزدیدند، کباب کردند، خوردند و بعد، یک دل سیر پشکله غار بازی کردند. 

*** 

آیا در جبهه های جنگ برای تشکیل یک  گروه گشتی شناسایی هشت نفر بس است؟  پنج نفر چطور؟ یا سیزده نفر؟ من نمی دانم. حتی نمی دانم غیر از اسلحه چه تجهیزات دیگری باید همراه خود بردارند. من غیر از اطلاعاتی که از خواندن چند کتاب خاطره از سربازان در جبهه به دست آورده ام، چیز دیگری از جنگ نمی دانم... ( سال 1366 وقتی کلاس دوم دبیرستان بودم،  سعی کردم در دوره آموزش امدادگری به همراه حسن – یکی از همکلاسی هایم- ثبت نام کنم. پدرم به محض اینکه از قضیه خبردار شد، الم شنگه ای به پا کرد... پسر دایی ام دو ساعت و بیست و پنج دقیقه وقت صرف کرد تا در حالی که با همدیگر در خیابان خاکی محل زندگی مان بالا می رفتیم و پایین می آمدیم مرا که پسر ارشد خانواده بودم از تصمیمم منصرف کند. یادم هست که محور استدلالش، شکستن کمر خانواده ما به خاطر شهادت و کشته شدن احتمالی من بود. منِ خنگ هم به خاطر نشکستن قریب الوقوع کمر خانواده گول خوردم و به جبهه نرفتم... 

خانوادۀ ما در سیزده سال بعدی، به خاطر وضعیت اقتصادی کشور، بارها و بارها تا آستانه شکستگی کمر پیش رفت، حتی پدرم یک بار دیسک کمر گرفت و عمل کرد، اما به هر حال کمرش نشکست. ما از همه ی این بحران ها و شکست ها جان سالم به دربردیم. 

دوستم حسن پس از گذراندن دوره آموزش، به جبهه رفت؛ وعلاوه بر اینکه کمر خانواده اش نشکست، از سهمیه رزمندگان در آزمون ورودی دانشگاه هم استفاده کرد و در یکی از بهترین دانشگاه های ایران قبول شد. 

بنابراین، خودتان هم متوجه شدید، تنها فرصتی که می توانست باعث شود من به جبهه بروم این طوری از دست رفت. پسر دایی عزیزم چه می دانست من روزی به اطلاعات جنگی نیاز  خواهم داشت، او اصلا چه می دانست من داستان نویس خواهم شد. 

حتی اگر فرض بگیریم من به جبهه می رفتم - آن هم به عنوان یک امدادگر شانزده ساله- از کجا  معلوم می توانستم دربارۀ گروه های گشتی شناسایی معلوماتی کسب کنم  تا در نوشتن این داستان به درم بخورد. اگر بلایی که سر حسن آمد، سر من می آمد چی؟ یک بار که با هم مست کرده بودیم، به گریه افتاد و گفت شب قبل از عملیات، هم سنگرش به او تجاوز کرده. شاید اگر من هم به جبهه رفته بودم، حالا به جای داستان برزو، داشتم داستانی تلخ از تجاوز جنسی به نوجوانی شانزده ساله را می نوشتم که مهندسی عمران را ول می کند، می زند به حشیش و هرویین، تا می رسد به قوادی خواهرش به خاطر مواد،  با برادر دیگرش دست به یقه می شود و چاقو می خورد.... نه، مطمئنم این داستان را نمی نوشتم....اگر هم آبکی نبود، اجازه چاپ نمی گرفت... با این که هیچی از جنگ نمی دانم، همین برزوی خودمان را ترجیح می دهم که غم و غصه اش هزار برابر از تجاوز کردن بدتر است (واقعا هست؟) 

 در این لحظه خاص، مدام دارم به این فکر می کنم که برزو الوندی چه اشتباهی کرد که دچار این غم و اندوه شدید شد؟ چرا آنها سر آن سه راهی به آن شکل عجیب و غریب و خنده آور زمین گیر شدند؟ و چه طور در آن منطقه کوهستانی به محاصره عراقی ها در آمدند تا بازی احمقانه عراقی ها شروع بشود.... 

*** 

یادتان هست آن لحظات مسحور کننده را؛ جمعیت و شور و غوغا و ... الان است که نمه اشکی زلال و لرزان بر گونه های لطیف و سر زندۀ نازگل جباری بلغزد.  او چهار سال، شب و روز، وقت  و بی وقت برای این لحظه رشته های دار و گره های نقشه قالی را شمرده و به اندازه موهای شبق گونش برای امامزاده بی صنم شمع نذر کرده تا برزو نامزد رشید و چهار شانه اش از اسارت برگردد؛ چهار سال دلش خوش بوده به همان لبخند یواشکی برزو، وقتی که قرآن را بوسید، از زیر آن رد شد و با چشم های غمگین بهش دزدکی نگاه کرد؛ و حالا... 

علی فتح الوندی ساکت و دمغ تسبیح می گرداند؛ کنارش موندی جان جباری پدر نازگل به مخده تکیه داده، پای چپ را ستون دست راست کرده و با دست دیگر آرام به نشانه دلداری و سرسلامتی زانوی علی فتح  را لمس می کند و سعی می کند با دلسوزی بگوید: "طوری نیست مش علی فتح، یی از خدا بی خبرا به صفیر و کبیر رحم نکردن. افتخاریه سی تو که پسرت باکافرا جنگیده، دودمانشونه به باد داده، یی ناراحتی داره؟ [ نگاه می کند به سید اکبر پازیدی] ها، سید اکبر؟" 

سید اکبر سینه اش را صاف می کند و تا بیاید حرفی در تایید موندی جان بزند، آمراد ریش سفید آبادی عصا زنان وارد اتاق می شود: "یا الله...  یا الله...."  دم پای او همه بلند می شوند غیر از برزو الوندی که صم بکم وسط مجلس نشسته و خیر شده به دسته زنگ زدۀ پنجره. علی فتح با لحنی عتاب آمیز ی گوید: " بلند شو پسر، آمراد اومده دیدنت...." 

بازار احوالپرسی گرم می شود. علی فتح با غیظ برزو را می پاید.  برزو نه چیزی می شنود، نه حرفی می زند. او دیگر آن برزو الوندی چهار سال پیش نیست. در همان یک ساعت اول استقبال همه این را فهمیدند، حتی مدو که به نظر می رسد هیچی سرش نمی شود. به یمن وجود مدو- این موجود در خور- خبر به سرعت آب در آبادی جاری شد: "بزو  بد حاله... بزو بد حاله ...."  ( مدو برزو را بزو خطاب می کند) بزرگ ترها هر چی مدو را کتک زدند، هر چی بهش فحش دادند، هر چی هر کار کردند، مدو ول کن نشد که نشد. 

*** 

قمقمه در هوا معلق است. سوراخ سوراخ و وصل شده به چند بند پوتین که به هم گرده زده شده اند. برزو الوندی دارد آن را آرام مماس دیوارۀ سنگی  15- 10 متری پایین می دهد تا به گودال آب برسد. در آفتاب تند کوهستان، برزو، جونباز و جواد تشنه اند و عراقی های سیمینوف به دست بازی مرگباری را آغاز کرده اند تا یک یک آنها را زجرکش کنند. 

برزو الوندی بعدها همیشه به این فکر خواهد کرد که چرا او هم مثل صادق و عباس و جونباز و جواد و دو سه سیاهی لشکر دیگر در داستان شهید نشد تا این همه عذاب نکشد.... 

قرار بود توضیح بدهیم چه طور برزو الوندی که فرمانده گروه گشتی- شناسایی بود، چه طور گروهش را سر و سامان داد، راه افتاد و چه طور شد که مسیر را اشتباه رفتند تا رسیدند سر یک سه راهی که در نقشه وجود نداشت. 

گفتم که، من چیزی از این جور قضایا سردر نمی آورم؛ در قصه  ما خیلی مهم نیست که برزو الوندی و گروهش چه کار کردند، چه طور دور هم جمع شدند، برای چی قرار بود بروند شناسایی. 

جواد: نکند راه را اشتباهی آمده ایم؟ 

جونباز از پشت سر با نوک اسلحه می زند به پهلوی او: "هیس! می خوای نصفه شبی لو برویم؟" 

صادق با خش خش خفیفی که مال پلاستیک نخود چی کیشمیش توی جیبش است یکی دو قدم نشسته جلو می آید و می گوید: "بهتر نیست برگردیم، وضع عادی نیست." 

برزو الوندی هنوز در حال فکر کردن است. جونباز در گوش او چیزی می گوید. 

صادق چند عدد نخودچی کیشمیش می اندازد بالا. (نخودچی کیشمیش؟) 

جواد نفس می کشد. 

یکی دو تا سیاهی لشکر هم می شود به گروه اضافه کرد که بد نیست آنها هم نفس بکشند، منتها آرام و بی صدا. 

*** 

اول باید چند تا گودال کنده شود. طبیعی است که در هر بازی باید دو گروه شرکت کننده وجود داشته باشد. حالا مقداری پشکل خشک شده بز لازم  داریم و چند نفر آدم که چندک بزنند بالا سر گودال ها. درست شاخ به شاخ با همدیگر؛ بعد تکه چوبی روی یک کپه خاک کوچک به عنوان هدف (هدف؟) و دو گروه پنج نفرۀ دیگر ( یک گروه مدافع و گروه دیگر مهاجم) در حالی که هر نفر با یک دست یک پایش را گرفته و به افراد دیگر حمله می کند. ( حمله؟) برای ادامه بازی لازم است یک صخره 15- 10 متری پیدا کرد، طوری که اگر کسی آن را دید بگوید: "خیلی صافه." 

 فراموش نکنید صخره باید عمودی باشد. پایین صخره گودالی بکنید و آن را پر از آب بکنید. یک قمقمه و مقداری نخ یا بند پوتین بدهید دست چند نفر که بالای صخره هستند ( نخ به دست ها) و تکه چوب هایی به جای سیمینوف  بدهید به چند نفر دیگر ( چوب به دست ها) که در اطراف موضع بگیرند. 

این بازی حتما باید درست وسط ظهر و در تابستان ( وسط ظهر؟ که گرما مخ را می پزد؟) اجرا شود. چند نفری که روی صخره هستند ( نخ به دست ها)  یعنی توسط آن چند نفر دیگر ( چوب به دست ها) محاصره شده اند و چون تشنه هستند تکه های نخ یا بند پوتین ها را به هم می بندند تا بشود 15 – 10 متر تا به وسیله آن قمقمه را به طرف گودال آب پایین بفرستند. 

در این لحظه های حساس چوب به دست ها اجازه می دهند قمقمه پر از آب شود. وقتی قمقمه پر شد، نخ به دست ها تصمیم می گیرند آن را  بکشند بالا. چوب به دست ها اجازه می دهند قمقمه سیزده متر و نیم، دقت کنید سیزده متر و نیم، بالا برود، و آن وقت باید با نشانه روی دقیق، قمقمه سوراخ سوراخ بشود و آب شرشر بریزد پایین. صدایی که در این لحظه شنیده خواهد شد، برای چوب به دست ها بسیار گوشنواز و برای نخ به دست ها بسیار گوشخراش خواهد بود. 

درست در همین لحظه است که باید یک نفر از نخ به دست ها از جا بلند شود که به چوب به دست ها بدوبیراه بگوید، اما او از ناحیه کتف مورد اصابت یک گلوله قرار می گیرد و با فریادی به زمین می افتد ... این تازه اول بازی است.... 

*** 

در خانه علی فتح الوندی جلسه ای مشورتی تشکیل شده است.( از آن نوع جلساتی که در روستاها برای دزدیده شدن یک مرغ یا بزغاله هم ممکن است تشکیل بشود) گردش کار جلسه، وضع و حال غیر عادی برزو الوندی و نحوۀ معالجه اوست. 

ما بدون اینکه جلسه را شروع کنیم و هی توضیح بدهیم که علی فتح الوندی چه کار کرد و چی گفت، یا سید اکبر پازیدی کجا نشسته بود، موندی جان  چه نظری داشت، صفدر بقال چه طور چای استکان را هورت می کشید، یا مدو چه جوری می خندید و ادا و اطوار در می آورد ( بالاخره از اتاق بیرونش کردند. اصلا معلوم نبود او چه طور آمده بود تو)، و یا مهم تر از همه، دوباره بر وضع و حال نزار و منگ برزو الوندی که هیچی حالیش نبود و فقط گاهی می خندید گاهی هم اخم می کرد ( اینجا اصلا گریه نکرد)، تاکید  بکنیم و این جملات بی سرو ته را بنویسیم که هنوز فعل آخر جمله را هم نمی توانیم  پیدا کنیم، می رویم سر اصل مطلب:

آمراد، ریش سفید آبادی که از خیلی وقت قبل سینه اش را صاف کرده بود گفت: "گپ اینه که او بی مروتا خیلی شکنجه دادنش." 

 جلسه ناگهان در سکوتی که حتما در این جور قصه ها معنادار هم هست فرو رفت. سکوت همین جور معنادارتر می شد و همه هی به هم نگاه می کردند. آمراد گفت: "بعله، بعثی های کافر معلوم نیست چه طور جوون بی گناه مردم را شکنجه  کردن که اسم خودش هم یادش نیست، هیشکی را به جا نمی آورد. با تو هستم آقا علی فتح...." 

علی فتح الوندی خودش را جمع کرد و تکان  خورد. 

آمراد ادامه داد: "مگر تو جوان رشید و رعنایت را این طور گیج و گول فرستادی جبهه؟" 

همه گفتند: "نه والله... نه بالله...." 

آمراد سرفه کرد: "مگر جوان تو از جبهه برایت کاغذ نداد؟" 

همه اول به موندی جان جباری نگاه کردند. ( چون برزو الوندی فقط برای نازگل جباری کاغذ می داد.)

همگی: "فرستاد... فرستاد...."

آمراد: "آیا این جوان  در کاغذ هایش این جور گیج و ویج بود؟" 

 باز هم همه به موندی جان جباری نگاه کردند. 

-      نه والله... نه بالله....

-       

[ بهتر است زودتر این صحنه احمقانه را تمام کنیم.]

 یکی از حضار: "فرمایشات شما متین آمراد، به هر صورت کاری است که شده... چه راهی پیش پای ما می گذاری شما؟"

 آمراد در حالی که به ریش سفیدش دست خواهد کشید، سه راه پیش پای آنها خواهد گذاشت:

1-امامزاده بی صنم،

2- نازگل جباری، (هر وقت کسی خل می شود، به عقیده عامه یکی از راه های درمان او ازدواج است.)

3- خودش، ( یعنی آمراد برای برزو سرکتاب باز کند، دعایی روی کاغذی کوچک بنویسد و با سنجاق به لباس برزو وصل کند تا همیشه همراهش باشد. به این ترتیب، خداوند به او شفا می دهد یا او را از بلاهای تازه حفظ می کند.) 

همۀ اهالی خوشحال و خندان کفش و کلاهشان را برمی دارند تا به این راه ها عمل کنند. برزو الوندی در حال چرت زدن است. 

*** 

مکان: سر درخت گردو. 

 زمان: خیلی وقت پیش تر از اینها. 

برزو الوندی دارد گردوهای روی درخت را برای مدو خله می تکاند. مدو هر وقت خوشحال باشد صدایی مثل زوزه از خود خارج می کند در حالی که چشم هایش گشاد شده  و دهنش باز مانده است و الان، در حینی که دارد گردوها را جمع می کند نازگل جباری را می بیند که لباس های شسته شده را بر مجمری بر سر گذاشته و می برد. مدو همان صدا را که مثل زوزه است از خود خارج می کند. 

بزو.... بزو.... 

برزو تا می فهمد چه خبر است فی الفور از درخت پایین می آید. 

نازگل... های نازگل... [ صدای برزو خفه است، خفه.] 

زوزۀ مدو تبدیل می شود به یک خنده بریده بریده و هیستریک. نازگل جباری سعی دارد وانمود کند برزو را ندیده، اما برزو ول کن نیست، دنبال او می دود و پر لباسش را می گیرد. نازگل سکندری می خورد و مجمر بر زمین می افتد. مدو با یک دست، برگ های درخت گردو را چنگ می زند و دست دیگر را توی شلوارش می برد و با ولع و اشتیاق نگاه می کند. برزو نازگل را پشت بوته ای روی زمین می خواباند. مدو برگ های گردو را روی چشم هایش می گذارد و صدایی از خودش بیرون می دهد بین جیغ و خنده و ناله. 

*** 

گردن برزو الوندی را با یک دستمال سبز مخملی به ضریح امامزاده می بندند. 

سید اکبر پازیدی چند آیۀ شریفه قران مجید را تلاوت می کند. 

برزو الوندی  هاج و واج نگاه می کند. 

 هر کدام از اهالی یکی یک شمع دستشان گرفته اند، همه را روی سکوی سیمانی امامزاده روشن  می کنند. برزو الوندی با دیدن شمع ها لبخند می زند. آمراد در حالی که به محاسن بلند و سپیدش دست می کشد به لبخند برزو الوندی جواب می دهد تا به او دلگرمی داده باشد. 

اهالی تک تک، سوره فاتحه را می خوانند، ضریح امامزاده را می بوسند و می روند گوشه ای می ایستند. فقط مردها در این مراسم شرکت دارند. 

مدو روی شاخه درخت بلوط قطور و کهنسال کنار امامزاده، گاه گاهی در بوق پلاستیکی اش فوت می کند، اما  صدایی از آن خارج نمی شود. حواس برزو الوندی پیش مدو می رود. مدو با عصبانیت بوق را به پایین پرت می کند، دو دستش را به شکل بوق لوله می کند جلو دهنش و شروع به شیپور زدن می کند. گاهی هم برای برزو الوندی سر تکان می دهد و زوزه می کشد. یکی از اهالی به طرف مدو می آید و با انداختن سنگ سعی می کند او را ساکت کند. 

آمراد می گوید: "باید بیست و چهار ساعت تنها همین جا بمونه، بلکم امامزاده بی صنم دلش رحم اومد و شفاش داد."  این را می گوید و راه می افتد به طرف آبادی. طبعا بقیه هم دنبالش می روند، من جمله علی فتح الوندی که یادمان رفت در این مراسم از او ذکری به میان آوریم. 

برزو الوندی سعی می کند خودش را آزاد کند تا همراه آنها برود. صدایی مثل زوزه های مدو از او خارج  می شود. تقلایش برای باز کردن دست و پا و گردن بی هوده است، حال کسی را دارد که بخواهد فریاد بزند و چیزی بگوید اما... ایا الان  لحظه ای نیست که باید معجزه اتفاق بیفتد؟ 

*** 

زیر پنجره خانه نازگل جباری، ترنمی عاشقانه به زبان محلی توسط هاشم پسر صفدر در جریان است. یار یار حزن انگیزی که هاشم می خواند، نازگل را در خود  غرق می کند. کاش می شد نوع خواندن یاریار محلی را نوشت تا آن دسته از خوانندگانی که تا به حال آن را نشنیده اند تحت تاثیر قرار بگیرند؛ اما افسوس، افسوس که دست ما کوتاه و خرما بر نخیل می باشد. 

بیت:

عشق من منو صدا کن         عشق من منو صدا کن ( دو مرتبه)

بسوزد پدر عشق، بسوزد... هی...... ( نفس بلند، چیزی مثل آه کشیدن، تف فرستادن بر چرخ گردون و قسمت و این جور چیزها... ) 

 درست است که برزو الوندی قهرمان قصه ماست، ولی می شود کمی با هاشم همدردی کرد که از خلوتی روستا استفاده کرده ( مردان آبادی برای شفای برزو الوندی به امامزاده رفته اند) تا بیاید یک جوری محبت نازگل را جلب بکند. خب، نازگل چه کند؟ به عشق قدیم اش، برزو که حالا خل شده وفادار بماند، یا به صفدر که دوستش ندارد ولی عاقل و پولدار است، بعله بگوید؟( باز هم همان قصه ی کلیشه ی قدیمی؟!)   

*** 

آخ، نازگل! دیدی در عنفوان جوانی چه بر سر شوهر آینده ات آمد؟ حالا به جای خامه ی قالی، غم هایت را بباف و دفتین بزن، دخترک بینوا! چهار سال آزگار نشستی پای کی؟ پای چی؟ یک هیکل گوشت بی خاصیت بی هوش و زبان؟ نگاه مادرت کن چه طور اشک می ریزد... بمیرم الهی رود، عزیزم، نازگلم، ماهم، غصه چرا می خوری؟ ها؟ نگا! نگا! مثه شاخ شمشاد! چه عیب داره یی هاشم پسر صفدر؟ ( مثل تراکتور کار می کند، سوت بلبلی می زند از خود بلبل قشنگ تر.ن .) باباشم که بقاله، هر چی بخواهیم نسیه می آریم، حالا کو تا حساب؛ کی برا عروسش حساب می نویسه. از خداش هم هس، التماس می کنه. ندیدی دیروز چه طور شیرین زبونی می کرد ور بابات؟ خنده می زد قد قاچ هندونه های کرت بی بیگم جان! بری بشینی ور این گوشت بی حواس خل بگی چه؟ او جونباز بود که مثل دلاور شهید شد، با عزت و احترام سپردنش به خاک. په یی حرفا منی چند، رودم؟ خنده کن دل ننه ات واشه، یه آشی بپزه نذری سی بخت سفیدت ... ها... ها، باریکله.... 

*** 

مدو دست می کند توی جیب و یک قورباغه گنده بیرون می آورد. قورباغه جست می زند که برود. مدو پرتش می کند طرف برزو ( برزو؟)

 

چهار دست و پای قورباغه را برزو گرفته روی زمین چسبانده و مدو با خنده زوزه مانندش تکه حلبی تیز و کوچکی توی شکم سفید قورباغه فرومی کند تا آن را بشکافد. قورباغه به شدت تکان می خورد و یکی از پاهایش را از دست برزو در می آورد. برزو زوزه می کشد و دوباره پای قورباغه را محکم می گیرد. مدو با حوصله دل و روده جانور را وارسی می کند و آنها را یک به یک در می آورد. برزو با کتف صورتش را می خاراند و فین می کشد. قورباغه دست و پا می زند. هنوز سلاخی جانور تمام نشده است که مدو ناگهان پا می گذارد روی بقایای آن و لهش می کند، بعد خطاب به برزو که در حال خندیدن است می گوید: "گدو بازی... گدو بازی...." 

*** 

 باز هم خبر به سرعت آب در آبادی جاری خواهد شد:

- برزو در امامزاده نیست.... 

 باز هم مردم آبادی مجبور کفش و کلاه کنند بروند دنبال او بگردند.... چند وقت دیگر ( دو روز؟ ده سال؟ سه ماه؟) حوصله اهالی از دست غم و غصه برزو الوندی سر خواهد رفت. چند بچه تخس هم پیدا می شوند تا دنبال او بگذارند، او را به درخت بلوط قطور و کهنسال کنار امامزاده ببندند و زالو.... 

نه، این پایان خیلی جدی و تلخ است. ( تلخ؟) چه طور می توانیم به خودمان اجازه بدهیم برزوی نازنین را با آن همه غم و غصه به سرنوشت مدو خله دچار کنیم؟ در این صورت آیا کسی پیدا می شود که زالو های تنش را بکند، او را از درخت باز کند تا برزو الوندی بتواند برای اولین بار گریه کند ( برای اولین بار؟) و دور و بر او بپلکد تا.... 

چه طور است آخر ماجرا را یک جوری بنویسیم که معلوم بشود برزو الوندی و مدو خله یک نفر هستند و مثلا همۀ این قضایا را نازگل جباری دارد برای پسر آینده اش تعریف می کند که حالا یکی از همان بچه های تخسی است که دنبال مدو ( برزو) گذاشته اند تا او را به درخت ببندند ... و در پایان هم نازگل جباری چند قطره اشکی را که روی گونه هایش لغزیده با پشت دست پاک کند. 

اصلا چه طور است نازگل از غصه ی برزو خل بشود، هاشم پسر صفدر هم یک ریز زیر پنجرۀ آنها یار یار اندوهناک سر بدهد؟ حالا باید برزو الوندی خوب بشود تا برای نازگل جباری غصه بخورد و دنبال دوا و درمانش باشد. ( حتی می تواند مدو خله را هم به یک بیمارستان روانی در شهر تحویل بدهد) 

اگر همه خوب بشوند چی؟ مدو ساکت و آرام بشود و دیگر به کسی فحش ندهد، تعدادی از بچه های خوب و سر براه آبادی هم با او الختور و پشکله غار بازی کنند؛ برزو در نهایت صحت و سلامت برگردد سر خانه و زندگیش و نازگل را خوشبخت خوشبخت خوشبخت کند و هر آخر هفته  برود سر مزار جونباز اسکندری فاتحه بخواند.... 

ابلهانه نیست؟ 

شاید بهتر باشد در اینجا از همکاری صمیمانه افرادی که در نوشتن این قصه به من یاری رساندند تشکر و قدردانی نمایم؛ به ویژه مایلم سپاسگزاری کنم از آنهایی که انواع مختلف بازی های جدی و غیر جدی  را ابداع کرده راه انداختند تا ابناع بشر بی کار و بی عار نگردند ... اگر این بازی ها نبود، واقعا حوصله ی همه ی ما سر می رفت، نمی رفت؟