View this article in English | bilingual

داستانِ رحمان

 حقيقت دارد. من اين داستان را در سنگرِ يك عراقي پيدا كردم كه پُر از قمقمه هاي خالي بود و يك سال بعد با كمك يكي از دوستانم، كه به خواست خودش نامش را نمي آورم، از عربي به فارسي ترجمه كرده ام.

 سنگر احتمالاً با توپِ دوربُردِ ما منهدم شده بود. همه چيز فرو ريخته بود و فقط گودالِ بزرگي ديده مي شد كه هنوز سيلاب هاي جنوب مجال نيافته بودند تا خاك و خار و سنگش را به گِلي چسب ناك و خاكستري بدل كنند تا از هر گوشه اش آهنِ زنگ زده اي، نايلونِ بي رنگي، يا حتي تخته پاره اي بيرون بزند، كه اگر بعدها به سراغش رفتي جوانه هاي سبز و ريزِ علف را ببيني كه سطحِ گودالِ پُر شده را پوشانده اند و اگر بختَت بزند كه فروردين باشد شقايقي هم روييده است كه از دور هم مي تواني قرمزي اش را ببيني، كه چه زيباست.

 ورقه هاي مچاله شدۀ اين داستان را كه لابه لاي خاك مدفون شده بود، كنارِ جنازه اي پيدا كردم كه شايد، خودِ نويسنده بوده كه الوارهاي سقفِ سنگر افتاده بود روي كمرش و مجال نداده بود تا تمامش كند و انگار صداي سوتِ گلولۀ توپ را كه از دورترها شنيده بوده به سه نقطه اكتفا كرده بود و... مُرده بود.

 زبان عربي را من اين چند سالۀ جنگ ياد گرفتم و اين دوست كه دانشجوي ادبياتِ عرب بود و اصلاً‌ خانواده اش از رانده شدگاني بودند كه از سال ها قبل به ايران آمده بودند، كمكم مي كرد تا هرآن چه را كه نمي دانم، بدانم. آنجاهايي را هم كه خالي گذاشته ام يا با سه نقطه مشخص كرده ام، عينِ همان چيزهايي است كه در متن بوده است، نه آن كه ندانم يا نتوانسته باشم معادلِ فارسي اش را بيابم؛ چون او بود، تا كمكم كند، آن چنان كه حتي جاهايي حدس و گمانِ او را به جاي كلمه اي ناخوانا يا اصلاً پاك شده، مي پذيرفتم. اما به صفحۀ آخرِ اين داستان شك نكنيد: عينِ كلماتي است كه او، يعني آن نويسندۀ عراقي، به فارسي نوشته بود.

 سردبير نسخۀ اصلي را از من مي خواست. به او راستش را گفتم:‌ نمي دانم كجاست. گمش كرده ام.

 راستش هيچ نمي دانم چه شد؛ چه بلايي سرش آمد؛ يا كجا گمش كردم. هيچ نمي دانم.

 گفتند:‌ شايد كسي آن را دزديده... يا بعد از خواندنش آن را سوزانده اند. امكان ندارد، چون هر بار بعد از خواندن و ترجمۀ صفحه اي از آن، دوباره توي صندوق مي گذاشتمش و درش را قفل مي كردم. تازه اگر كسي هم آن را دزديده باشد چرا ترجمۀ فارسي اش را نبرده است يا مثلاً چرا اثري از شكستنِ قفلِ صندوق نيست؟ نه، نمي شود اين حرف ها را به اين راحتي پذيرفت. به همين خاطر است كه من هم از سردبير انتظار نداشتم كه حرفِ مرا بپذيرد. گفتم: همين است كه هست. فقط همين ها مانده.

 او شك داشت. شايد به خاطر همين شكّش است كه هنوز حق التحرير مرا نپرداخته. يك بار هم كه زنگ زدم تا يادآوري اش كنم گفتند نيست!

 بگذريم. اسمش را خودِ نويسنده «داستانِ رحمان» گذاشته و من به رغم توصيۀ سردبير، براي آن كه به متنِ او وفادار بمانم، نامش را تغيير نداده ام. لابه لاي متن و هر جايي از داستان كه توضيحاتي لازم بوده، نوشته ام و البته آن روز به سردبير تاكيد كردم كه حتماً توضيحاتِ مرا به صورتِ مورّب چاپ كنند تا با متنِ اصلي اشتباه نشود؛ كه اگر نكنند معلوم نمي شود كه هموست كه روايت مي كند يا ديگري است. اميدوارم از يادش نرفته باشد يا حذف شان نكرده باشند.

 هنوز نسخه اي از مجله به من نرسيده. از هر كيوسكي هم كه سراغش را مي گيرم، يا ندارند يا اتاقك شان را سرسري مي گردند و مي گويند تمام شده.

 يك نسخۀ ديگر هم هست به ضميمۀ همين تكمله كه مي نويسم و فرستاده ام به نشاني اي كه نمي دانم كجاست. شايد برسد به دستِ يكي از شما!

 حالا نگرانم. نگران، چون نسخۀ ديگري از ترجمه را ندارم. مي ترسم تمامِ نسخه ها گم شده باشد، مثل خودِ نويسنده كه هنوز گم است.

 اما جايي براي ترديد نيست، من هم ترديد ندارم. خودم سال ها در جبهه ها بوده ام و بي اغراق در تمامِ خطوطِ مقدم. بعضي صحنه ها را كه او توصيف مي كند بارها و بارها ديده ام. صحنه هايي هم هست كه شايد عجيب باشند يا بهتر بگويم اغراق آميزند، آن چنان كه غير واقعي به نظر مي رسند. اما حقيقت دارد. سردبير مي گفت: خواننده ها چه مي گويند!  گفتم: به هر حال، قضاوتِ نهايي با كسي است كه داستان را بخواند. 

 

وقتي برگشتم پشت خاكريز، ديدم بالاي سرش ايستاده. نوك سرنيزه اي را كه توي دستش بود رو به زمين گرفته بود. پاهايش را به دو پهلويِ اسيرِ ايراني باز كرده بود و داشت به چشم هايش نگاه مي كرد. اسير ايراني چشم هايش باز بود و سفيدي چشمش توي آن صورتِ آفتاب سوخته، برق مي زد. ميخكوب ماندم. قمقمه از دستم افتاد و آبش شُر شُر ريخت روي خاكِ ترك خورده و به سرعت فرو رفت و فقط لكۀ نمناكي زير دهانه اش باقي ماند. چشمم به آن منحنيِ نمناك بود كه آرام آرام كم رنگ مي شد تا آن كه به رنگِ خاك درآمد. پريد و قمقمه را تندي برداشت و گفت: «چه كار مي كني! همۀ آبش كه هدر رفت.»

 سرنيزه هنوز توي دستش بود. قمقمه را بلند كرد و يك نفس خورد. بعد تكانش داد تا قطره هاي آخرش هم بپاشد روي صورتش كه رو به آسمان گرفته بود. چشم ها و دهانش مدام باز و بسته مي شد تا هر قطره را توي هوا بگيرد و فرو دهد. گفت: «آب از كجا گير آوردي؟... با تواَم، مي گم آب از كجا گير آوردي؟»

 گفتم: «چرا كُشتيش؟»

 مضطرب بود. دور خودش چرخيد و پشت كرد به من. بعد با پاي چپش كوبيد زير كلوخي كه خاك بلند كرد. گفت: «تقصير خودش بود، پريد سرنيزه رو برداره...»

 گفتم: «اون كه دست هاش بسته بود.»

 گفت: «تقصير تو بود. تو گفتي دست هاشو از جلو ببندم.» 

  

دست هايش را كه مي بست، گفتم: «از جلو ببند وگرنه مجبوري خودت بهش غذا بدي.» طناب را چندبار دور دستش پيچيد و محكم گره زد. با سر اشاره كرد به موتور تريلِ اسير ايراني. از همان موتورهاي پرشي كه بيشتر به درد بيابان و جاده هاي ناهموار مي خورَد تا خيابان هاي آسفالته. گفت: «اگه سالم بود، زده بود به چاك.»

 من هم هندل زده بودم اما روشن نشده بود. پريده بود و فرمان را از دستم گرفته بود. از پاي راستش خون مي رفت و مي بايست باز با پاي چپ هندل مي زد... آخر سر درِ باك را باز كرد و گوشش را چسباند به دهانۀ باك و دو دستي فرمانِ موتور را تكان تكان داد. گفت: «بدمصب خالي يه، خشكِ خشك.»

 گفتم:‌ «اگه روشن هم مي شد فايده نداشت. سه تَركه نمي شد رفت. تو پات زخمي يه و من هم كه موتورسواري بلد نيستم...»

 گفت: «قرار نبود سه تركه بريم.»

 و قاه قاه خنديده بود و دستش را گذاشته بود روي پارچه اي كه بالاي رانش بسته بود. لنگۀ راستِ شلوارش را كه جر داده بود، تا روي پوتين ها خوني بود و با هر قدمي كه برمي داشت پاي آغشته به خونِ سرخ و سياهش تا بالاي زانو پيدا مي شد.

 گفتم: «حالا چطور برگرديم خط؟ پاك گم شديم.»

 گفت: «عوضش اين عَجَمو پيدا كرديم تا زير همين آفتاب، داغش كنيم... هوي، اجنبي! اسمت چيه؟»

 اسير ايراني زل زده بود توي چشم هايش. دست كرد توي يقۀ زيرپيراهنِ سفيدش كه ديگر سفيد نبود. زبانش را لاي دندان ها گذاشت و زنجيرش را كشيد و كند. چند قدمي لنگ لنگان عقب رفت. بعد زنجيرِ خودش را از گردنش درآورد و انداخت به گردنِ اسير ايراني و قاه قاه خنديد. باز چند قدم عقب رفت. با دو انگشتِ شست و اشاره، پلاك را جلو چشمش گرفت تا اسمِ رويش را بخواند. انعكاسِ برقِ آفتاب كه از روي پلاك به چشم هايش تابيد، پلاك را محكم كوبيد روي زمين و پشت به ما شروع كرد به قدم زدن. پلاك را برداشتم و اسم رويش را خواندم. سرش را برگرداند و گفت: «ديدي اسمِ اين بد مصّب هم چيه؟»

 گفتم: «مگه اشكالي داره؟»

 نگاهم كرد. بعد پوزخندي زد و نشست روي زمين. گفت: «واسه من كه فرقي نمي كنه.»

 گفتم: «چه فرقي؟»

 جواب نداد. بندِ پوتين هايش را كه باز مي كرد انگشت كرد توي سوراخِ بغلِ يكي از لنگه هايش و گفت: «خدا مي دونه اين چندمين پوتينه كه پام كرده ام.»

 بيشتر از پنج سال بود كه به جنگ آمده بود. مي گفتند: «ديوانه ست، خدمتش تمام شده اما برنمي گرده خونه اش...»

 سربازهاي ما اما، نه آن هايي شان كه به دلخواه مي آمدند و پنج شش سالي بودند، نزديك به دو سالي را بايد در مرز مي ماندند و آن اواخر كه رفتن شان معلوم نبود و گفته بودند بمانيد تا اوضاع روشن تر شود، دوام آوردن شان آن هم تا نامعلوم، مشكل بود و نتيجه اش مي شد گزارش هاي پي در پي از تيرِ ناشناسي كه از كنارِ بازويي كمانه كرده بود يا گلوله اي كه مستقيم خورده بود به شستِ پا و استحقاقِ چند ماهي استراحت پزشكي داشت كه آخرش هم اگر گلولۀ غيبي نبود و اقبالي دركار مي بود، مي گفتند ترخيص!

 بار اول كه از او پرسيدم، بي آن كه چيزي بگويد دست كرد توي جيبِ پيراهنش و عكسِ تا شده اي را درآورد و نشانم داد. خودش وسط ايستاده بود و دست انداخته بود دور گردن برادرهايش كه دو تا بودند و دو طرفش. ازشان بزرگ تر بود، با سبيل كلفتي كه پرپشت تر از دوتاي ديگر بود و سياه تر... و سفيديِ دندان هايش را بيشتر توي چشم مي زد. شكستگيِ نامنظمِ تاي عكس، انگار كه زخميْ باشد از ردِّ تند و ناگهانيِ دشنه يا ضامن داري كُند، خطي ضخيم و مورّب روي گونه اش كشيده بود كه سفيديِ ردش از شكافِ لب ها تا روي سينۀ بازش آمده بود. آن كه اسمش قادر بود، يا شايد رحيم، هماني كه طرفِ راستش ايستاده بود و كوچك تر از همه به نظر مي آمد، شبيه خودش بود.

 از مرخصيِ اول كه برگشته بود، ديگر نرفته بود. مي گفت: «كجا برم؟... از يه شهر، آجرهاش مونده فقط؛ چه برسه به خونۀ ما...»

 مي گفتند به دژباني كه رسيده بود، پيشِ تمامِ گروهان گريه كرده بود: به زانو نشسته بود و خاك را چنگ انداخته بود. من اصلاً نديدم كه گريه كند به خاطر دو تا برادرهايش، يا مثلاً براي دوستي يا كسي. انگار همان بارِ اول بوده. تا يك شب كه بيرونِ خاكريزِ يگان گشت مي زديم. پاسِ دو بوديم و ماه، بدرِ كامل بود. گفت: «هشت ماهي كه بستري بودم، برام مثل هشت سال گذشت... لامصب خورده بود توي سر و گردنم. پشتم هم سوراخ سوراخ بود...» بعد همان عكس را از جيبش درآورد و توي مهتاب نشانم داد. گفت: «اين قادر بود، اين هم رحيم... مادرم را هم كه سالم بيرون آورده بودند، چهلم شون نشده دق كرد!...»  ديدم كه نور ماه توي چشم هايش برق زد. از آن شب، ديگر نپرسيدم چرا نمي رود. گفت: «...حالا واسه همينه كه اينجام!»

 سكوت كردم. مي گفت: «...تو چي؟ تو فكر كرده اي به حقوقِ بي غيرتيِ ارتش عادت كرده ام يا اومده ام بجنگم براي پرچم يا نمي دونم واسه خاكم؟... نه. خاك نداده ام كه خاكي پس بگيرم. هر چند كه حالا خاك شده اند...»

 مي گفت: «دو نفر داده ام دو نفر مي گيرم. با همين سرنيزه. اگر هم نشد، با اين!»  و اشاره كرد به تفنگي كه روي شانه اش بود.

 گفتم: «مادرت هم كه مُرد!»

 گفت: «مادرها همه، دق مي كنند و مي ميرند!»

 شب ها به افق كه نگاه مي كرديم روشن تر از تمامِ خاكريزهاي نزديك مان بود. آن دورترها فقط سرخي بود كه التهاب داشت و نورِ زردي كه به نظر خاموش و روشن مي شد. صداي انفجار توپ ها و موشك ها كه براي لحظه اي خاموش مي شد تازه متوجه شان مي شديم كه چه غوغا كرده اند. رحمان مي گفت: «بيچاره نفت شهر!»

مي گفتم: «خب، اونها هم همينو مي گن.»

مي گفت: «اونها هم راست مي گن.»

 به جز من كسي نمي دانست اين مجروحِ هفتاد درصدي كه همه آرزو مي كردند به جاي او بودند چرا مانده است و همچنان بر ماندن اصرار دارد. از پشت سر كه نگاهش مي كردي جاي تركشي كه به سرش خورده بود به اندازۀ يك دِرهَم مو نداشت و پوست سرش كه سفيدتر بود به چشم مي زد. پوست گردنش هم چند جايي فرو رفته بود و انگار كه لُپ ها را تو بدهند يا انگشت از تودۀ خميري بيرون آورده باشند، گوشتِ قرمزِ صورتي اش بيرون زده بود.

 گفته بود دو تا و آن يكي را خودم شاهد بودم:‌ زيرپيراهن سفيدش را بالا گرفته بود و مدام مي گفت ال سلام، ال سلام... عربي نمي دانست و چيزهايي به زبانِ خودشان مي گفت. عيبي نيست؛ اُسرا هميشه براي حفظِ جان شان همين كار را ميكنند. مي گويند «تقيه» است. رحمان سينه اش را نشانه گرفته بود و مراقب بود و مدام داد مي زد كه بيا جلو.

 منتظر بودم تا او به ما برسد كه صداي شليك رحمان آمد. اول تصور كردم گلوله خودبه خود در رفته اما وقتي قاه قاه خندۀ رحمان را ديدم فهميدم نه، زده... رفتم بالاي سرِ جنازه. در دم با چشم هاي باز مُرده بود. با انگشتِ شست و مياني چشم هايش را بستم. مي بايست چالش مي كردم. پلاكش را نگاه كردم. گلولۀ رحمان نيمي از پلاك را كَنده بود و فقط چند حرفش معلوم بود. تهديدش كردم كه گزارش مي دهم. داشت پوتين هاي او را مي پوشيد. اول پوزخند زد. دوباره داد زدم: «گزارش مي دم!»

 بگذريم از گزارش هايي كه موضوعش جاي پيگيري دارد و طرف را كه مي برند ديگر نمي بينيش و بعدها كه جرئت كني و بپرسي، مي گويند منتقل شده و به چشم هايت نگاه مي كنند و مي گويند: «چطور مگه؟» خنده دار است گزارش دربارۀ شليك به اسيري كه تسليم شده. آخرش هم نمي فهمي نامه اي را كه نوشته بودي اصلاً به دستِ كسي رسيده يا نه!

 پوتين ها را پرت كرد به طرفم و گفت: «برام كوچيكه.»

  

از روشن شدنِ موتور هم كه نااميد شده بود، پوتينش را پرت كرد روي سينۀ اسير ايراني و به من گفت: «پوتين هاشو در بيار، اينها رو پاش كن!»

 دو زانو نشسته بودم جلو اسير ايراني. داشت نگاهم مي كرد، با لب هايي كه از خشكي كلفت تر شده بود و سبيلِ كم پشتي كه روشن تر از صورتش بود. پوتين هايش نو بود. بندهايش را باز كردم. به پاهاي بزرگش نگاه كردم كه نشانه هاي بلوغِ تازه رس بود. هر دو تا شستِ پايش خوني بود و پشت پاهايش پينه بسته بود. پوتين هاي رحمان را پايش كردم. هيچ حركتي نكرد. رحمان گفت: «نمي خواد بندِشو ببندي.»

 گفتم: «نمي تونه خوب راه بره.»

 گفت: « به درك. بذار بميره... تو برو اين دور و بر ببين مي توني آب گير بياري.»

 سرش پايين بود و با تكه چوبي روي خاك خط مي كشيد. ضربدر و منحني، به چپ و به راست مي كشيد و بعد درهمش مي كرد. لب هاش از خشكي ترك خورده بود و با آن همه خوني كه از پايش مي رفت گمان نمي كردم بخواهد يا بتواند كاري بكند. اجنبي هم كه دست هايش بسته بود و براي او كه تنها مي مانْد خطري نداشت. مي گويند مجروحِ تيرخورده نبايد آب بخورد! اما شايد اين مجروح پيش از آن كه از زخمِ گلوله هلاك شود از تشنگي مي مُرد. بايست مي رفتم، آن هم فقط در يك جهت، به خط مستقيم، تا شايد به جنازه اي برخورد كنم – عرب يا عجم فرقي نمي كرد- تا اگر قمقمه اي به كمرش مانده باشد و آب، حتي اگر بند انگشتي باشد، بردارم و به همان خطِ مستقيم برگردم.

 

 كمي از خاكريز دور شده بودم كه جنازه اي را ديدم. با آن كه از لَهلَۀ آب مي مردم اما با پوتين هايي كه هر لحظه سنگين تر مي شد به طرفش دويدم... آنتنِ بي سيم اش كج شده بود و انگشتِ شستِ هر دو دستش زيرِ بندِ برزنتيِ كوله پشتي اش بود و با صورت افتاده بود روي زمين. ديرتر رسيده بودم، انگار ساعتي پيش از من، ديگري به او رسيده بود و با يك فشارِ سرنيزه، فانسقه اش را از پشت كمرش دو نيمه كرده بود و قمقمه اش را برداشته بود. نااميد سرم را بلند كردم، اما هنوز اميد بود. جلوترها جنازۀ ديگري افتاده بود. و باز دورترها، چند تاي ديگر، با لباسِ خاكي يا تيره تر. يكي شان حتماً قمقمه اي داشت تا اين عطشِ دو روزه را بخواباند. از يكي به سراغِ ديگري مي رفتم. قمقمه را، اگر بود، برمي داشتم و تكان تكان مي دادم تا مگر آبي داشته باشد... سرانجام از قمقمه اي صداي آب آمد. پلاكش را نگاه نكردم. چه فرق مي كرد كه خودي مي بود يا نه. قمقمه بود و تا نيمه هم آب داشت. نخوردم. فقط درش را باز كردم و بو كشيدم؛ بويِ آبِ گرم و بخاري كه دم كرده بود به مشامم خورد و به همان خطي كه آمده بودم، برگشتم.

 نپرسيد تشنه ام يا نه. اسير ايراني را هم مي دانست كه ديگر تشنه نيست. داد زدم: «مي گم چرا كشتيش؟»

 به طرفش هجوم بردم. سنگين بود و قوي اما از خونِ رفته بي رمق شده بود. به دو غلت رويش افتادم و نشستم روي سينه اش. به چشم هايش نگاه كردم؛ با آن برقِ سياهش، بي آن كه چيزي بگويد مي دانستم چه فكر مي كند. هميشه گوشۀ سنگر كه مي نشست، ساكت، سيگاري روشن مي كرد و بي اعتنا به صداهاي ديگر، دودش را حلقه حلقه به هوا مي داد. از گشتِ شبانه كه برمي گشتيم، روي تختِ پايين مي خوابيد و هر بار كه اسمش را آرام زمزمه مي كردم، مي گفت: بيدارم! سرم را از لبۀ تخت آويزان مي كردم و دو گوي سياه را مي ديدم كه در تاريكيِ سنگر برق مي زد. انگار به الوارهاي تيرۀ سقف نگاه مي كرد. دوستش داشتم. چشم هايش مهربان بود، مگر زماني كه آلبومِ ذهنش ورق مي خورد و مي رسيد به آن عكسِ سه نفره كه خودش وسط ايستاده بود... و اين بار چشم­هايش برقِ آشناي هميشگي را نداشت.

 

دست ها را از روي سينه اش برداشتم و خودم را روي خاك انداختم. چشم هاي بسته ام در كفِ دست هاي تاريكم آرام گرفت. لحظه اي بعد سرم را بلند كردم. رحمان، پشت به ما، دستش را به پاي راستش گرفته بود و لنگ لنگان و پا كِشان به سمتي مي رفت كه معلوم نبود به كجاست. مي دانستم اگر برود، به خاكريز دوم نرسيده از پا مي افتد و مي ميرد. داد زدم:‌ ‌«برو به درك. بذار انقدر ازت خون بره كه با صورت بيفتي زمين و بميري!»

 مكثي كرد اما سرش را برنگرداند. از خاكريز بالا رفت و لحظه اي بعد انگار كه در خاك فرو رود به پايين سرازير شد و ديگر فقط ظلِ آفتاب بود به وسعتِ تمامِ زمين كه دور تا دور ما را احاطه كرده بود. تنها مانده بودم با جنازه اي كه بايد تشنه خاكش مي كردم. با دست هاي خالي، انگار كه تشنه اي به دنبالِ آب در قعرِ زمين بگردد، زمين را مي كندم. هوا هنوز تاريك نشده بود و خورشيد مي رفت تا به غروب نزديك تر شود

 بله، با يك سرنيزه و يك يقلاوي هم مي شود گودالي به بزرگيِ يك آدم كَند و اگر كوچك بود پهن و پهن ترش كرد.

 اسير ايراني را بلند كردم و تا نزديكِ قبرش آوردم. سنگين شده بود اما نه به سنگيني رحمان، آن هم موقعي كه سرشاخ شده باشيم و در بزنگاهِ تنگيِ نفس، به يك غلت سنگيني اش را روي سينه ام انداخته باشد. خواستم او را آرام روي زمين بگذارم كه از دور صداي قهقهه اي آمد. گفتم: رحمان است كه برگشته! صداي دومي شان را كه شنيدم فهميدم چند نفرند. معلوم بود كه نمي دانند كسي اين اطراف است. اما از صداي خنده كه نمي شود فهميد عرب است يا عجم... جنازۀ اسير ايراني را همان جا رها كردم و يك نفس تا پشتِ خاكريزي كه رحمان از آنجا رفته بود دويدم. نماندم تا بشمرم شان كه چند نفرند. دو يا سه، يا حتي پنج نفر هم اگر بودند چه فرق مي كرد.

 پشت خاكريز ردِ رحمان را ديدم؛ خونِ بدنش بود كه از جراحتِ پايش ريخته بود روي زمين و پيچيده بود تا پشتِ آن خاكريزهاي روبه رو. به دنبالش رفتم. گفتم: «اگه زنده باشي هيچ، ولي اگه مرده باشي باهات حرف ها دارم كه بزنم.»

 

و حالا كه ردِّ خونت مرا تا بالاي سرت رسانده، مي بينم بله، با صورت روي زمين افتاده اي و مُرده اي، درست همان طور كه پشت سرت داد زده بودم: ...بميري! اما نمي دانم با اين پاي سياه شده و اين بدنِ بي خون، چطور خودت را تا اينجا كشانده اي؛ اين چند مترِ آخري كه ديگر اصلاً لكه اي هم از خونت نيست!... سرت... را... برگردان... مي خواهم مرا ببيني. من هنوز زنده ام. اما دست هايم ديگر ناي كندنِ يك گورِ ديگر ندارند؛ آن هم اينجا. بايد ببرمت همان جايي كه بوديم. پاهايم هنوز طاقت دارند. از همين مسيري كه آمده ايم برمي گرديم. آخر ديگر خاك را چرا چنگ انداخته اي؟ مشتت را باز كن... بيا... روي... دوشم... تو چه سنگيني! اسيرت سبك تر از تو بود، مثل پرِ كاه. حالا سبك تر هم شده. چون تو كشتيش. دوستانِ احتمالي اش هم مجال ندادند تا من خاكش كنم... چاله اش را كنده بودم كه از دور صداي شان آمد. من هم آمدم به سمتِ تو. از جهت صداي شان، اگر اجنبي بوده باشند، معلوم است كه اين همه راه را، لنگ لنگان، اشتباه آمده اي. نگاه كن بايد از اين سمت مي رفتي. تا پشتِ آن تپه هاي خاكي... نترس. خمپاره بود. آن هم توي اين بيابانِ برهوت... معلوم است كه مرز نزديك است. چرا تكان خوردي؟ مي دانم نمي ترسي. مي افتي. از اول هم نمي ترسيدي. اما چه مي دانم، شايد آدم كه مي ميرد ترسش بيشتر مي شود... نگران آن ها هم نباش. حتماً‌ تا حالا ديگر رفته اند. اگر ديده باشندش شك دارم كه بفهمند ايراني است. پلاكِ تو هم كه توي گردنش است. مگر دوستي، از سفيديِ چشم هاي درشتش بشناسد. شايد اگر تصور كنند كه دشمن است، به جنازه اش هم رحم نكنند. چيزي كه ندارد، همه چيزش را تو برداشته اي. براي يادگاري كه نه! شايد به خيالِ اين كه دشمن است با گلوله سوراخ سوراخش كنند بعد با سر بيندازند توي همان چاله اي كه من كنده ام. يا اين بار با سرنيزۀ خودشان شكمش را پاره كنند. اما تو نبايد مي كردي. مگر چه گناهي كرده ايم؟ ديده بان بوده كه بوده... اگر من هم بودم، حتي مرده مثلِ همين حالاي تو، دلم مي خواست دوستي، يا بيگانه­اي، برايم خاك را بكَند و چالم كند. پلاك را هم به شاخۀ خشكيده اي يا ميله اي كه از اطراف پيدا مي كند و توي خاك فرو مي كند، آويزان كند تا مثلِ همۀ آن بقيه، چيزي براي خانواده ام باشد تا پس بفرستد. مگر جنازۀ عبدالله و آن دوستانِ ديگرم را همين طورها تشييع نكردند؟ تابوتي به آن بزرگي با چند تكه استخوان و يك پلاك... هر كس هم مرده اي را كه مالِ خودش است چال مي كند. بايد چال كند؛ وگرنه بيابان مي شود پرِ جنازه. دور و برت را نگاه كن! آن دورها را ببين؛ پشتِ آن دو تپۀ مدور؛ انگار صورت صافي بوده كه حالا روي گونه ها و بيني اش كك مكي شده، پر از خال هاي سياه و خاكستري و زرد... آخر چرا كشتيش! حالا مي فهمم چرا مرا فرستادي دنبالِ آب. بايد مي گفتم خودت بروي. اما نه، تو پايت تركش خورده بود. خودم بايد مي رفتم. يعني اگر نمي رفتم، هر دوتان الان زنده بوديد؟ نه، يكي تان شايد! چه مي دانستم؟ وقتي برگشتم پشت خاكريز، باورم نمي شد. پس آن چشم هاي مهربان چه شد؟ مگر قاتلِ برادرهايت همان يك نفر بوده يا اين مادرمُرده اي كه سن و سالي هم نداشت؟ ديده بان بوده كه بوده. گِراي خانۀ شما را كه او نگرفته بود. اصلاً آن موقع شايد ده سالش هم نبوده... مي زنند. توپ است و گلوله. شب و تاريكي. تا بيفتد روي سر چه كسي. وسطِ بيابان هم بيفتد فرقي نمي كند. نه براي آن ها، نه براي ما. مثلِ همين خمپاره ها. فقط مي مانَد اقبال، كه قادر و رحيم نداشتند. اين دو نفر هم نداشتند. تو هم نداشتي. وگرنه... ببين، اين ها خونِ توست كه اينجا ريخته؛ انگار جاده را با خونت خط كشي كرده اي... پيراهنت را،‌ از زورِ گرما درآورده اي يا از زورِ سنگيني اش؟ ايناهاش، اينجا افتاده. انداخته اي و رفته اي. با... سنگينيِ... تو... كه... نمي توانم... دولا بشوم... تازه به دردت هم نمي خورد. ديگر براي تو چه فرق مي كند كه پوتين هايت نو باشد يا كهنه؟ يا كنسروها را چرا دير تقسيم مي كنند؛ يا اصلاً شب است يا روز. چه برسد به ساعت كه مثلِ اجنبي هاي اولِ جنگ به هر دستت يكي بسته اي. از ساعت هايي كه به مچ بسته بودند و با خنده جلو دوربين مي گرفتند مي شد فهميد چند نفر را به اسارت گرفته اند. مي دانم غنيمت نيست. مالِ قادر بوده يا رحيم. خودت هم يادت نيست... بي تابي نكن، مي رسيم. سبك تر شده ام. تو هم همين طور. اما باز هم مثلِ هميشه كه گوشۀ سنگر مي نشستي و حرف نمي زدي ساكتي.

  

ديدم او را با صورت انداخته اند توي همان گودال و كلوخي را از پشت كوبيده اند به سرش. رحمان را آرام روي زمين گذاشتم. خرده هاي كلوخ را از پشتِ گردنش كنار زدم و سرش را برگرداندم. صورتش مجروح بود. به رحمان كه نگاه كردم صورت او هم از برخورد با زميني كه ديگر نديده بود زخمي شده بود. خورشيد مي رفت غروب كند تا، دقايقي ديگر باز نور و تلألو همۀ آن صداها كه به گوش مي رسيد در افق ديده شود.

 براي هر دوشان جا بود. شانه به شانه اگر كنار هم مي ماندند فقط تيزي سرنيزه اي جا بود تا بين شان قرار گيرد. مشتي خاك روي صورت هر كدام شان ريختم و تا مشت ديگر را بردارم پيراهنش را ديدم كه گوشه اي افتاده بود. عكس را هميشه در جيب چپش مي گذاشت. لباس هايش را كه مي خواست بشويد عكس را آرام از جيبش بيرون مي آورد و دو دستي تا كنار جعبه مهماتش مي برد. قفلِ جعبه را باز مي كرد و بي آنكه نگاه شان كند لاي حوله اي مي گذاشت و دوباره درِ جعبه را مي بست. هر كس براي خودش جعبه مهماتي داشت كه به جاي صندوقِ لباس و وسايل بود و اگر قرار بود ترخيص شود به ديگري كه دوستش بود مي داد. عكسِ تا شده را از جيبش بيرون آوردم و تا بازش كنم براي لحظه اي چشم هايم را بستم. وقتي بازش كردم تاريك بود. خورشيد رفته بود و از پسِ صدايي، منوّري به جايش به آسمان رفت و تا پايين بيايد لحظه اي همه جا روشن شد. رحمان وسط ايستاده بود. دست چپش روي شانۀ يكي شان بود و ديگري كه نامش رحيم بود، يا شايد قادر، همان كه شبيه رحمان بود... نه، اسير بود! انگار او بود كه دستِ ديگرِ رحمان روي شانه هايش بود و لبخند مي زند... چشم هايم تار شده بودند و چهره ها را به وضوح نمي ديدم. تا ببندم و بازشان كنم، منوّر خاموش شده بود. به جنازه ها نگاه كردم و به آسمان، كه ماه نبودش.

 عكس را مي بايست جايي، روي همان سينه اي مي گذاشتم كه هميشه بود. تاريك بود و صورت هاي شان با آن جراحات و خاك و خونِ‌ به هم آميخته يكي شده بود. تا منوّرِ ديگري همه چيز را روشن كند همان جا روي همان خاكِ خشك چهار زانو نشستم و چشم ها را روي كفِ دو دست خواباندم. صدايي آمد. انگار منوّرِ ديگري پرتاب شده بود تا من همه چيز را ببينم. چشم هايم ميان دوكفِ دست، آرام بودند و در آن نورِ منوّر دانستم كه عكس را كجا بايد گذاشت!

 به زانو نشستم و كپه هاي خاكِ دور تا دورِ گودال را با پاشنۀ هر دو دست، به گودال ريختم تا پر شود. بعد كفِ دست ها را روي خاكش كشيدم و هموارش كردم تا اگر عابري از كنارش گذشت بداند كه خاك، تنها نيست و قبرِ سربازي اينجاست و شايد لحظه اي درنگ كند. بايد بلند مي شدم و روي هر دو پاي سنگينم مي ايستادم و اطراف را نظاره مي كردم آن هم در اين تاريكيِ شب، تا شايد برقِ چيزي مرا به طرفِ خودش بكشاند؛ بردارمش و بكوبم بالاي اين گورِ ناشناس و پلاك ها را آويزانش كنم. اما فقط سرنيزۀ رحمان بود و قمقمۀ خاليِ آب كه در نداشت. سرنيزه را دو دستي گرفتم و با تمامِ قدرتم چند بار در خاك فرو كردم... نه، معجزه اي در كار نبود و چشمه اي هم كه بايد نجوشيد. حتي قطره اي آب هم بيرون نزد. سرنيزه تا نيمه در خاك فرو رفت و محكم شد. زنجيرِ پلاك ها را چند حلقه اي دورِ دستۀ سرنيزه پيچيدم و قمقمه را هم كنارشان گذاشتم.

 بايد روي خاك شان مي نوشتم محلِ  دفنِ رحمان و... نه، گريه نكردم. آدم اگر تشنه باشد چشمۀ چشم هايش اشك ندارد. بايد برمي خاستم و به سمتي مي رفتم تا سنگري پيدا كنم و همان جا بمانم تا كَسي بيايد. آب هم ديگر نمي خواهم! همان جا كنارِ گور، خودم را به پشت، رو به آسمان رها كردم و... خوابم برد.

  

ديدم در سنگري بيگانه خوابيده ام كه از گوشۀ سقفش آسمان پيداست و من كه تشنه ام به پشت افتاده ام و الوارهاي سقف را نگاه مي كنم... سنگر پر از قمقمه بود و هر كدام را كه با دو دستم برمي داشتم تا يك نفس سر بكشم خالي بود. يكي يكي به لب هايم مي رساندم شان و بوي آبِ دم كرده را كه در فضاي خاليِ قمقمه مي پيچيد مي شنيدم. تكان شان مي دادم تا اگر قطره اي آب هم باشد روي لب هايم بريزد تا لذتِ دفعِ عطش را حس كنم. نبود و هر چه بود خالي بود تا آن كه قمقمۀ بزرگي را ديدم كه پر از آب بود و خنك بود. يك نفس، تمامِ آبش را خوردم. دهانه اش آن قدر بزرگ بود كه نيمي از آب هايش روي صورت و لباس هايم مي ريخت. لذتي بود خنك شدنِ چشم ها و لب ها و سنگينيِ‌ خنكِ آب در تهِ گلوي خشكيده... اما لحظه اي بعد باز عطش بود و لَهلَه آب كه پيچ و تابم مي داد... به خيزِ سينه اي كاغذهاي اطرافم را به سمت خودم كشيدم. مي خواستم روي تمام شان بنويسم من تشنه ام، تشنه ام، تشنه... ديدم همۀ آن چه كه بر من رفته بود يك به يك جلو چشم هاي تارم ظاهر مي شوند: رحمان و آن اسيرِ‌ ايراني و آن خاكريزهايي كه از روي شان مي گذشتيم؛ ديگري هم با ما بود، قادر بود يا شايد هم رحيم. بعد سرنيزه ها را ديدم و گلولۀ رحمان و پلاكِ آن اجنبي و پاشنۀ دست هايم كه از درد ورم كرده بود. از همه سو صدا مي آمد، صداهاي بلند. كسي داشت گريه مي كرد. سرش را كه برگرداند ديدم تمامِ صورتش با گِل خشكيده استتار شده و چشم هايش مثلِ دو گوي سفيد مي درخشند. در تهِ شيارِ گونه هايش دو رودِ بزرگ جاري بود، انگار كودكي روي نقشه اي خاكي، با چوبِ باريكش، مسيرِ دجله و فرات را با دو خطِ عميق كشيده باشد و ديگري كاسه اي آب را از مصبِّ رودها جاري كند تا خاك و سنگ ريزه هاي سرِ راهش را بشويد و بعد در ظلّ آفتاب تمام آب هايش به يك باره خشكيده باشد... كاغذها را كه نگاه كردم روي تمام شان سفيد بود و بايد همۀ اين ها را كه مي ديدم مي نوشتم تا اگر تشنگي ام با جرعه اي آب فراموش شد تصور نكنم كه همۀ اين ها خواب بوده است و وهم و خيال. از پشتِ خاكريز شروع كردم؛ از آنجا كه با قمقمۀ آب به سمتِ رحمان مي فتم... نوشتم؛ همه را نوشتم... كاغذهاي اطرافم تمامي نداشتند و هر كدام را كه سياهه اش كامل مي شد به گوشه اي پرت مي كردم و كاغذ ديگري را برمي داشتم... تا آن كه كاغذها تمام شدند و فقط صفحه اي سفيد، ماند تا در سطرهاي آخرش، آن چه را كه بايد، بنويسم. شايد كسي بيايد و مرا پيدا كند و اين ها را كه نوشته ام بخواند!... نوشتم: من زنده ام. از تشنگي به خواب رفته ام. اگر يك سطل آب روي صورتم بريزيد به هوش مي آيم و آب مي خورم، آب مي خورم... اينجا گرم است، آتش است، آتش... من دوست تان هستم. دوست تان دارم. هر كس كه باشيد. به زبان شما نوشته ام تا بدانيد كه نمرده ام. زنده ام. اما پلاكم را گم كرده ام. عرب يا عجم چه فرق مي كند. من تشنه ام. شما هم كه قمقمه تان پر از آب است. آرام صدايم كنيد. اسمم را فراموش كرده ام. بگوييد «رحمان». آرام زمزمه كنيد. بيدار مي شوم. بيدار مي شوم. صدا مي آيد «...»

 عينِ همين جملات را به هر دو زبان نوشته بود. هم به عربي و هم فارسي؛ تا هر كدام كه پيدايش كردند بدانند كه زنده است. تشنه است. و صداي سوتِ گلولۀ توپ را كه از آسمانِ بازِ سنگر شنيده بود، به سه نقطه اكتفا كرده بود و... مُرده بود.