View this article in English | bilingual

كسي صدا مي زند ليلي

چشم هايم را باز مي كنم  باريكه اي از نور آفتاب افتاده روي ديوار و خطي كج ساخته كه كنج ديوار مي شكند و كج مي شود.  نور بي رمقي است.  نمي فهمم صبح است يا عصر  انگار سال هاست كه خوابيده ام و همه اش كابوس ديده ام.

يادم است در يك روياي طولاني درد كشيدم، ناله كردم و با آدم هائي كه نمي شناختم حرف زدم.  چند بار هم خواب پسرم را ديدم، چيزي نمي گفت و گريه مي كرد.  موهاي كنار شقيقه اش سفيد شده بود و ته ريش داشت.  چقدر هم چاق شده بود.  خدا كند تعبير خواب هايم خوب باشد.

احساس مي كنم قلبم فشرده مي شود و نفسم بالا نمي آيد، از بس كه براي او و رعنا دلتنگم.  صداي سوت بلندي مي آيد.  يك مرتبه دختري كه نمي شناسم كنار تخت ظاهر مي شود.  باز دارم كابوس مي بينم.  قلبم تند مي زند.  دختر طره ي موئي را كه روي پيشاني اش ريخته كنار مي زند، دستش را زير تخت مي برد و كاري مي كند.  نمي دانم چه كاري!  صداي سوت قطع مي شود.  دختر زل مي زند توي چشم هايم و از كنار تخت چيزي را جلو مي آورد، روي دهان و بيني ام مي گذارد و مي گويد، "نفس بكش خانم صابري، نترس.  من پروين هستم، پرستارتون."

نفس مي كشم، دو سه بار، و قلبم كمي آرام مي شود.  كابوس ادامه دارد.  پروين اين جاست و نگاهم مي كند.  چشم هايش ريز است و شايد سياه.  روي بيني اش دو سه تا لك تيره دارد.  حرف مي زند.  صدايش گرم و آشناست.

مي گويد، " شايد يادتون نباشه كه توي بيمارستان بستري بودين.  التبه الان تو خونه ي خودتون هستين.  توي اتاق خودتون."

نفس عميقي مي كشم و نگاهش مي كنم.  پروين دستش را جلو مي آورد، موهايم را نوازش مي كند و مي گويد، "حالا بهتر شد.  چند دقيقه همين طور منظم نفس بكشين ماسك اكسيژن رو بر مي دارم." و لبخند مي زند.  گوشه ي لبش، سمت راست، دو تا چين مي افتد.  مثل رعنا.  چشم هايم را مي بندم و دوباره باز مي كنم.  دلم مي خواهد بيدار شوم، راه بيفتم توي خانه و مثل اين چند سالي كه تنها بوده ام با خودم حرف بزنم، از روي ساعت شام و ناهار بپزم، و منتظر تلفن پسرم و رعنا بمانم.  ولي هنوز پروين اين جا ايستاده و باچيزهائي زير تخت يا كنار آن ور مي رود.  ميگويد، "راستي اين صداي سوت كه شنيدين مال دستگاهيه كه به شما وصله.  فشار خون و ضربان هارو اندازه مي گيره، كم يا زياد بشن سوت ميزنه.  خدارو شكر الان همه چي رو براهه.  مي خواين اين ماسك رو بردارم؟"  با چشم اشاره مي كنم بله.  ماسك را بر مي دارد و چيزي توي يك دفتر جلد آبي مي نويسد.  مي خواهم حرفي بزنم ولي صدا از گلويم بيرون نمي آيد.  دست و پايم هم تكان نمي خورد.  مثل يك تكه سنگ شده ام.  محال است بيدار باشم.  دوباره چشم هايم را مي بندم و دعا مي كنم زودتر صبح شود.

توي ذهنم ده ها عكس كوچك و بزرگ بالا و پائين مي روند.  يكي از اين را بيشتر دوست دارم.  عكسي است  كه روز اول مدرسه از پسرم و رعنا گرفتم.  بچه ها توي عكس دست همديگر را گرفته اند و به جاي اين كه به دوربين نگاه كنند خيره شده اند به هم.  يادم است چشم هايشان قرمز بود، از بس گريه كرده بودند. اولين روزي بود كه از هم جدا مي شدند.  تا موقع مدرسه رفتن شان از اين كه دو قلو بودند و مثل هم بودند خوشحال بودم.  وقتي فهميدم كه جدا كردنشان چقدر سخت است، آرزو كردم كاش اين همه شبيه نبودند.

بعد از اين عكس به هر دويشان قول دادم نگذارم غير از ساعت مدرسه از هم دور باشند.  و به قولم عمل كردم.  وقتي رعنا با شوهرش رفت تا در يك كشور ديگر زندگي كند، پسرم را فرستادم پيش او.

چند سال مي شود؟  يادم نيست.  آن موقع  هنوز موهايم سفيد نشده بود.  شكل اين عكسي بودم كه بعد  از تولد دختر رعنا انداختم و برايش پست كردم.

صداي زنگ تلفن توي خانه مي پيچد.  پروين جواب مي دهد.  صدايش را مي شنوم و چشم هايم را باز مي كنم.  نور تند آفتاب چشمم را مي زند.  پروين كنار پنجره است.  پرده را مي بندد و توي تلفن مي گويد، " دوباره بيدار شدن... هنوز نميشه گفت تا چه حد هشياري دارن.  جلو مي آيد و گوشي تلفن را كنار گوشم مي گذارد.  بلند مي گويد، "صحبت كنين آقاي صابري، مي شنون."

صداي پسرم از توي گوشي مي آيد.  مي گويد، "سلام مامان."  صدايش مي لرزد، نه خيلي ولي مي لرزد.  مي خواهم جواب بدهم.  نمي توانم.  دوباره مي گويد، «سلام مامان.  نمي دونم چي بگم.  فقط ببخشيد كه اونجا نيستم."  پروين گوشي را كمي كج مي كند و بلند مي گويد، "از نگاهشون ميشه فهميد شمارو شناختن.  با خيال راحت حرف بزنين."  پسرم مي گويد، "كاشكي مي تونستم دوباره بيام ولي ديگه مرخصي ندارم.  اون روز كه دائي تلفن كرد و گفت شما سكته كردين، تصادفي بليت گيرم اومد، من هم هر چي مرخصي داشتم گرفتم و اومدم ايران.  درست نوزده روز كنارتون بودم.  يادتون مياد؟"  صدايش هنوز مي لرزد، ولي گريه نمي كند.  كاش گريه مي كرد.

پروين گوشي را بر مي دارد و توي تلفن مي گويد، "معذرت مي خوام، نبايد هيجان زده بشن."  و از اتاق مي رود بيرون.

به ديوار و سقف و پرده نگاه مي كنم. دلم مي خواهد داد بزنم ولي صدايم در نمي آيد.  لب هايم خشك و بي صدا به هم مي خورند.  زبانم را گاز مي گيرم و باور مي كنم كه بيدارم، آن قدر بيدار كه شوري خون را توي دهانم حس مي كنم.

انگار كسي صدا مي زند ليلي، كسي كه اين دوروبر نيست.  بايد اين از آن طرف پنجره باشد.  پروين بر مي گردد توي اتاق و تا چشمش مي افتد به من، به طرف تخت مي دود.  با دستمالي، چيزي، لبم را پاك مي كند، توي دهانم را نگاه مي كند و مي گويد، "منو ترسوندي خانم صابري، ما حالا حالاها با هم كار داريم."

روبرويم روي صندلي مي نشيند و باز توي دفتر جلد آبي چيزي مي نويسد.  دوباره كسي صدا مي زند ليلي.  صدايش آشناست ولي يادم نمي آيد اين صدا را كجا شنيده ام.  پروين سر بلند مي كند و نگاهم مي كند.  چشم هايش شبيه يك نفر است كه سال ها پيش مي شناختم.  كي؟  يادم نيست.

پروين جلو مي آيد و مثل يك دكتر سرتاپايم را معاينه مي كند، به صداي تنفسم گوش مي دهد و سراغ تلفن مي رود.  شماره مي گيرد و با كسي حرف مي زند.  درست نمي فهمم چه مي گويد.  شايد از عمد نمي خواهد من بشنوم.  دوباره بر مي گردد كنار تخت.  از من مي پرسد، "خانم صابري، صداي منو مي شنوي؟" با چشم اشاره مي كنم كه بله.  توي تلفن مي گويد، "تشخيص ميدن ولي بقيه ي علايم خوب نيست.  بهتره شناسنامه اشون دم دست باشه...كجا رو بگردم؟"

فكر مي كنم شناسنامه ي مرا مي خواهد چكار؟  شايد مي خواهد بداند چند ساله ام.  راستي چند سالم است؟  يادم نيست.  از آن روزهاي دور كه مدرسه مي رفتم تا وقتي شوهرم مرد، هر سال چند بار شناسنامه ام را ورق مي زدم و مي خواندم.  گاهي چيزي به آن اضافه مي شد.  يادم است در هيجده سالگي ام عكس دار شد، در بيست سالگي اسم شوهرم به آن اضافه شد، در بيست و دو سالگي اسم بچه ها و در سي وهشت سالگي تاريخ فوت شوهرم.  بعد از آن ديگر به سراغش نرفتم.  ولي مي دانم يك جايي توي خانه است.  پروين پيداش مي كند.  دختر زرنگي است، از آن چشم هاي سياهش پيداست.  تلفن زنگ مي زند.  زنگ ها را مي شمرم، يكي، دو تا، سه تا.  بعد از سه چه عددي است؟  يادم نمي آيد.

پروين جواب مي دهد.  از حرف زدنش مي فهمم پسرم است.  خوشحال مي شوم.  گوشي را كنار گوشم مي گذارد و مي گويد، "آقاي صابري يه خبر خوب دارن."  حواسم را جمع مي كنم و گوش مي دهم.  پسرم مي گويد، "مامان، رعنا داره مياد ايران.  دو ساعت پيش پرواز كرد.  خودم بردمش فرودگاه."  ديگر صدايش نمي لرزد.  با همان آرامشي كه از بچگي توي صدايش بود حرف مي زند.  خيالم راحت مي شود.  مي گويد، "فردا صبح ساعت پنج و نيم مي رسه تهران.  منتظر بود مدرسه ي دخترش تعطيل بشه بعد بياد.  خدا كنه تا فردا بهتر بشين."

پروين گوشي را بر مي دارد و از اتاق بيرون مي رود.  صدايش را مي شنوم كه مي گويد، "قابل پيش بيني نيست.  شايد يه ساعت ديگه تموم بشه، شايد هم تا چند ماه تو همين وضعيت بمونن... نمي دونم."

باز كسي صدا مي زند ليلي.  اين صدا چقدر به من نزديك است.  نگاه مي كنم، كسي را نمي بينم.  نمي دانم چرا ياد اولين روزي مي افتم كه به مدرسه رفتم.  روپوش آبي پوشيده بودم، با كفش هاي سفيد نو كه كنارش گل پنج پر داشت.   هنوز كيف نداشتم.  با چند تا دختر هم قد خودم توي يك صف ايستاده بوديم و خانم چاقي اسم مان را از روي ورقه ي سفيد بلندي مي خواند.  قلبم تند مي زد.  آماده بودم تا اسم خودم را بشنوم.  صداي سوت مي آيد.  نوبت من است.  پروين مي دود كنار تخت و ماسك اكسيژن را روي دهان و بيني ام مي گذارد.  مي گويد، «نفس بكش خانم صابري، عميق و آروم نفس بكش."

نفس مي كشم، دو سه بار.  خيالم راحت است كه صداي سوت قطع شده.  پروين موهايم را نوازش مي كند و مي گويد، " شناسنامه اتون رو پيدا كردم."

دوباره كسي صدا مي زند ليلي.  بايد همان خانم چاقي باشد كه سر صف كلاس اول صدايم كرد.  صدايش و چشم هايش شبيه پروين است.  مي گويد، "ليلي قريب"  هنوز قلبم تند مي زند.  يك قدم جلو مي روم و مي گويم، "بله".  پروين بلند مي گويد، نفس بكش."  دوباره مي شنوم ليلي.  نگاه مي كنم.  شوهرم كنار تخت ايستاده و با آرامشي كه توي صداي خودش، صداي پسرم و صداي رعناست زمزمه مي كند، "ليلي."  پروين داد مي زند، «نفس بكش."  يك بار نفس مي كشم، عميق و آرام.  و به شوهرم لبخند مي زنم.  صداي سوت مي آيد.     يازدهم آذر 1389